شعر کلاسیک و شعر معاصر

تعامل و تقابل شعر معاصر و شعر کلاسیک

غزل امروز

باز میگیرم خیالت را بغل در خواب ناز
لحظه های ناب شیرین چون عسل در خواب ناز

میگریزم از تمام مردم این ناحیه
دور از این تکرار تزویر و دغل در خواب ناز

تا ستیغ قله با من لاف همراهی زدند
ای دریغا تا که شد وقت عمل؛ در خواب ناز

از تمام دار دنیا چشمهایت سهم من
پس نگیری ثروتم را لااقل در خواب ناز

میروی، گُم میشوی در شب ـ خداحافظ ـ ولی
وعده دیدار ما با یک غزل در خواب ناز

**********

هر شب به ذهن خسته من میکنی خطور

بانو، شبیه خودت؛ ساده - پر غرور

من خواب دیده ام که شبی با ستاره ها
از کوچه های شهر دلم میکنی عبور

یا خواب من مثال معجزه تعبیر میشود
یا اینکه آرزوی تو را میبرم به گور

بی تو، خراب، گنگ، زمینگیر میشوم
مانند شعرهای خودم؛ شکل بوف کور

کِی میشود میان کوچه... نه، صبر کن، نیا
میترسم از حسادت این چشم های شور

تقدیر من طلسم تو بود و عذاب و شعر
از چشم های شرجیت اما بلا یه دور

  ********

 از قرائن نگفته هم پیداست
این خلایق سکوتشان غوغاست

اگر این دشنه ها امان میداد...
قصه ما پر از اگر _ امّاست

پاسبان ها دروغ میگفتند
شب _ قرق ها همیشه پابرجاست

کسی از در رسید و فتوا داد
"بوسه" در حکم قتل یا فحشاست

با غزل رو به باد رقصیدن
کفر محض است، شک به ذات خداست

لابد ار واجبات تاریخی ست
این که زنجیر روی گُرده ماست

گربه با خط خوش نوشت؛ آری
مرگ تاوان عشق ماهی هاست

 *********

در میان قبرستان مرد خسته میخندید
چون تمام دنیا را زیر خاک ها میدید

خنده هایش از بغضی بدقواره خونین تر
معنی نگاهش را آنکه مرده میفهمید

در میان قبرستان مرده ای نفس میزد
دود پیکر خود را شاعرانه میبلعید

غرق در خیالاتش تا سحر قدم میزد
سایه ای به نام مرد از شبح نمیترسید

زیر لب به خود میگفت: زنده ها نمیفهمند
من غزل سرودم باز مردگان به پا خیزید

نیمه های شب اینجا، درد مرد و گورستان
درد مرد را باید از نگاه او پرسید

در کنار گورستان در شبی زمستانی
پاسبان قدم میزد شانه هاش میلرزید

آن طرف در آن سرما در سکوت و تاریکی
مردکی فقیر اما سنگ قبر میدزدید

زنده ها ولی اینجا قلب هایشان مُرده
کاش خاک میکردند لاشه ای که میگندید

در غبار گورستان مرد گورها گم شد
در تمام شهر اما عطر مرگ میپیچید!

 

 *************


در قاب عکس جز شبح فانی تو نیست
دیگر دلم عروسک زندانی تو نیست

شبها به خواب میرود آرام و بی صدا
این چشم مدتی ست که بارانی تو نیست

دستم که بی خیال نفسهای دست توست
دلتنگ لحظه های هوسرانی تو نیست

حالا کسی که نبضش اسیر دل تو بود
چشم انتظار وقت پشیمانی تو نیست

دیگر تن کبود غزل های دفترم
مجروح زخم لهجه طوفانی تو نیست

بانو؛ بت بزرگ قدیمی شکست/ من
مردی تبر بدست که قربانی تو نیست

 

 *************

نه، آسمان به خدا ریسمان نمیخواهد
سکوت کوچه که آوازخوان نمیخواهد

تمام مردم این خطّه لال میمیرند
و چشم های تو بی شک زبان نمیخواهد

تو با دو گیس بریده که مار میبافند
قمار با دُم شیر، امتحان نمیخواهد

دوباره ماهی مرداب خواب خون دیده
دوباره یونس قصه امان نمیخواهد

نفس بُریده به روی صلیب میرقصد
ولی برای تلافیش جان نمیخواهد

حضور سایه آدم میان گندم زار
گناه دیگری از جنس نان نمیخواهد

تو با غرور نشستی در این غزل، شاعر
تو را به مرگ خودش رایگان نمیخواهد

 

 ************

شبگرد شعرها تو که تردید میکنی
من را به عمق فاجعه تبعید میکنی

کوچه هزار بار ورق خورد و باز هم
غم را کنار پنجره تشدید میکنی

شلیک چشم های تو تیر خلاص بود
خودکامه حکم کردی و تائید میکنی؟!

من چندمین اسیر تو هستم که میکُشی؟
شاید دوباره خاطره تجدید میکنی

با طعنه های شور همین زخم کهنه را
تا روز مرگ آینه تمدید میکنی

این بیت آخر و من لابه لای شعر
زنجیر میشوم تو که تردید میکنی.

 

 

 ******************

خواب دیدم که تو رفتی عشق بی مادر شد
جاده با جای دو تا پای تو همبستر شد

بختک افتاد به جانم کمر بخت شکست
حال آشفته ام از جن زده ها بدتر شد

دستم از دست تو کوتاه شد آواره شدم
هر نفس بی تو برای من عذاب آور شد

خنده خشکید خط افتاد به پیشانی شعر
خانه خاموش شد و خاطره ها خنجر شد

بی صدا نعره زدم بال و پر پنجره ریخت
کوچه از فاجعه کوچ تو خاکستر شد

دیر از خواب پریدم تو نبودی بانو
بغض باران ترکید و چشمهایم تر شد

 

 

 ******************

خواب دیدم که تو رفتی عشق بی مادر شد
جاده با جای دو تا پای تو همبستر شد

بختک افتاد به جانم کمر بخت شکست
حال آشفته ام از جن زده ها بدتر شد

دستم از دست تو کوتاه شد آواره شدم
هر نفس بی تو برای من عذاب آور شد

خنده خشکید خط افتاد به پیشانی شعر
خانه خاموش شد و خاطره ها خنجر شد

بی صدا نعره زدم بال و پر پنجره ریخت
کوچه از فاجعه کوچ تو خاکستر شد

دیر از خواب پریدم تو نبودی بانو
بغض باران ترکید و چشمهایم تر شد

 

 **************

سرِ غرور مسافر چه بد معامله شد
شبی که پای عبورش اسیر این تله شد

و مشق های خیالش چه زود خط خوردند
که برگ سبز حضورش بلیط باطله شد

شغال پیر خطا خورده ای که خنجر زد
شریک راهزنان بود و یار قافله شد

همیشه آب گِل آلود می دهد ماهی
کلاغ عامل تشکیل این معادله شد

کلاه های کجِ زن دروغ می بافند
کلید کوچه ی مردانگی مبادله شد

به حقّ نان و نمک، دوستی، دلش خوش بود
رفاقتی که شکستند و خط فاصله شد

دوباره درد و غزل، انتظار می زاید
بخوان و مژده بده شاعری که حامله شد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 9:48  توسط علی انصاری   | 

غزل پست مدرن

شناسه های غزل پست مدرن / دکترسیّدمهدی موسوی

 

پیش از آغاز بحث باید این نکته را مدّ نظر قرار داد که هر گونه بحث جزءنگرانه پیرامون ویژگی ها و جبهه‌گیری های این جریان،به نوعی« پست مدرن » بودن آن را زیر سؤال می‌برد، زیرا با این نوع نگرش هر گونه تعریف و خط کشی به مطلق‌گرایی دست می زند و سعی می‌کند از کلمات تعریف یکسانی برای رسیدن به محتوای خاصّی ارائه دهد که به نظم حاکم بر دنیای مدرن می‌انجامد،مسلّمااین جریان نمی‌خواهد با شکستن ساختارهای دنیای مدرن، خود به ساختاری مستبدّانه‌تر، تن دردهد و نوعی فراروایت را بر عملکرد شعر حاکم کند. پس در واقع آنچه در اینجا گفته خواهد شد به نوعی تبیین یکسری از ویژگی هایی است که بر تعداد کثیری از غزل های پست مدرن امروز حاکم است و به نوعی استخراج حکمی استقرایی از تعداد محدودی داده است که مطمئناً بسیاری از حرف ها را ناگفته خواهد گذاشت و به طور یقین بسیاری از غزل های پست مدرن وجود دارند که فاقد ویژگی های مذکور هستند؛ به عنوان مثال در سینما فیلم های «دیوید لینچ» و «استیون اسپیلبرگ» را با تمام تفاوت ها ـ از نوع نگاه گرفته تا گونه اجرا ـ پست مدرن می‌نامند و اعتقاد دارند هر کدام به پاره‌ای از دغدغه‌های پست مدرنیسم توجه بیشتری مبذول داشته است.۱

البتّه در اینجا چند نکته وجود دارد که من در مقاله‌های قبلی ام بارها به آن اشاره کرده‌ام، امّا ذکر آن گریزناپذیر نشان می‌دهد: نخست آن که در ترکیب «غزل پست مدرن» واژه ی «غزل» به عنوان مجاز جزء از کلّ تمام قوالب کلاسیک و معتقد به چهارچوب قرار گرفته است. پس با این تعریف تمامی آنچه ما در این بحث پیگیری می‌کنیم، می‌تواند در قوالبی، مثل : مثنوی، قصیده و… رخ دهد. استفاده از «غزل» و اجتناب از به کار بردن کلمه « شعر کلاسیک» بدین سبب است که به طور مثال اگر گفته شود: «شعر کلاسیک پست مدرن! » به خاطر پارادوکس ایجاد شده شعر کلاسیک به جای آن که معنای قوالب کلاسیک را اعاده کند، فلسفه و نوع نگاه دنیای کلاسیک را به ذهن متبادر می‌کند که به هیچ وجه مقصود ما نیست. دیگر آن که نباید فراموش کرد که «غزل پست مدرن» اصلا پست مدرن نیست، بلکه در واقع بیان یک وضعیّت پسامدرن با استفاده از ابزارهای مدرن است، یعنی بسیاری از ویژگی های حاکم بر این نوع شعر از اصول دنیای مدرن هستند و در اینجا تفکّر موجود به نوعی در تضاد با ابزار و دنیای پیرامون قرار گرفته است. این دقیقاً وضعیّت انسان پست مدرن امروز است که در جهانی زندگی می‌کند که موج صنعتی و مدرنیسم غالب شده و تعارض ها و روان‌پریشی این انسان[با تجربه این دوگانگی] موضوع بیشتر غزل های پست مدرن است. پس در واقع اگر ما به تلفیق آگاهانه ی دو تفکّر دست زده‌ایم که در مقابل هم قرار گرفته اند و اگر گاهی به این چهارچوب ها تن می‌دهیم و فقط در موارد معدودی [آن هم بسیار محتاطانه] در مقابل قالب دست به عصیان می‌زنیم، به نوعی قصد بازآفرینی وضعیّت شخصیّت هایی را داریم که در جامعه پیرامون ما دچار این دوگانگی و تعارض شده‌اند. فردیتی که به طور مثال ازسویی در کارخانه‌ها و اداره‌ها و پشت چراغ قرمزها تحت فشار دنیای مدرن است و از جانبی دیگر با شخصیّت سازی مجازی در اینترنت، پنجره‌ای به سوی حفظ خویش در حضور جمع پیدا کرده است. در واقع اگر ما به قوالب باقی مانده از گذشته تن داده‌ایم؛ از آن روست که «پاسخ پست مدرن به مدرن متضمـّن تصدیق این نکته است که گذشته باید به تجدید نظر و بازنگری در خود اقدام کند، زیرا گذشته واقعاً نمی‌تواند نابود شود؛ به دلیل آن که نابودی گذشته به سکوت و خاموشی می‌انجامد، البتّه این تجدید نظر و بازنگری در گذشته باید با طنز و کنایه همراه باشد، نه به گونه‌ای ساده لوحانه، حاکی از این که از هر گونه گناه و خطا مبـّراست!»۲

در این مقاله ما سعی خواهیم کرد بسیار جزءنگرانه و با مثال هایی گوناگون، تنها قسمت های کوچکی از این نگاه تازه به غزل و شناسه‌های این بازنگری اساسی را به شما نشان بدهیم:

یکی از عناصری که در غزل های پست مدرن به چشم می‌خورد «شکست روایت» است ، یعنی دیگر ساختار خطّی و روایی بر غزل حکمفرما نیست.

این ویژگی شباهتی به مسأله ی استقلال معانی ابیات در غزل کلاسیک ندارد، بلکه اعتقاد دارد بایدنخست ساختاری بر شعر حکمفرما باشد تا ما بتوانیم آن را بشکنیم. به بیانی دیگر در غزل کلاسیک واحد شعر، مصرع یا بیت است، امّا در غزل پست مدرن کلّ غزل واحد است، امّا نه به گونه‌ای که به روایتی خطّی ؛مانند آنچه در منظومه‌های قدیمی و غزل های به اصطلاح فرم! امروز می‌بینیم؛بینجامد. این نوع نگاه شاید بیشتر نشأت گرفته از نگاه خاصّ پست مدرن ها به مسأله ی زمان می‌باشد، یعنی وقتی ما دیگر زمان را به صورت یک حرکت خطّی و دارای تقـّدم و تأخّر نبینیم، بلکه آن را از بالا و به صورت یک کلیـّت پیوسته دارای جزء‌های نامشخّص و دارای ارزش یکسان ببینیم؛ دیگر حوادث سیر منطقی خود را طی نمی‌کنند و ما می‌توانیم آینده راپیش از گذشته لمس کنیم. کاری که مدرن ها با تدابیری، نظیر فلاش‌بک و… به آن دست می‌زنند، زیرا زمان را به صورت خطّی و از زاویه دید موازی می‌بینند. مطمئناً در شکل‌گیری این نوع نگاه نظریات «انیشتین» پیرامون نسبی بودن حرکت زمان بی‌تأثیر نبوده است. چیزی که در عرفان خود ما به کـّرات دیده شده و در متون آن به صراحت از این مسأله سخن به میان رفته است. این نوع نگاه منجر به ایجاد فرم های پیچیده و تودرتویی می‌شود و شاعر گاهی به ترکیب چند فرم دست می‌زند، زیرا فرم های خطّی و حتّی دایره‌ای، شدیداً ساختارگرا است که با روح این حرکت در تعارض می‌باشد!۳

« اتّفاق در زبان» شاید مشهورترین ویژگی این نوع غزل نزد مخاطب ‌باشد. این عنوان کلّی را باید زیرعنوان های مختلف بررسی کرد؛ به طور مثال گونه‌ای از اتّفاق ها شامل حروف می‌شوند، یعنی «واج‌آرایی»، چیزی که در گذشته ی ما نیز به عنوان یک صنعت و برای خلق زیبایی [نه به عنوان راهکاری اجتناب‌ناپذیر] مورد توجّه قرار گرفته است. غزلسرای امروز روانشناسی را با شعر می‌آمیزد؛ آن گاه به تأثیرگذاری مختلف حروف و انتقال حس های مختلف توسّط آن توجـّه ویژه‌ای مبذول داشته و برای میزان به کارگیری هر حرف در هر قسمت از غزل توجیه منطقی دارد. این مسأله حتّی در استفاده از صداهای کوتاه و بلند و طول کلمات به چشم می‌خورد، مثلاً وقتی شاعر می‌گوید: «و دست یاری این دوستان دراز شدست» دیگر این یک صنعت نیست، بلکه در خدمت محتوا بوده و به بازآفرینی تعـّدد دست ها و در عین حال خلاصه شدن «دوستان» در «دست» و در انتها به تصویر مالیخولیایی راوی و واهمه او از این هجوم به یکباره اشاره دارد. یا استفاده از ظرفیت روانی حرف «ل» در بیت زیر که البتّه به نوعی متظاهرانه و رو ظهور یافته و کمی جنبه ی هجو نیز به خود گرفته است: «تو لای مـُبل خودت می‌لمی، میان لبت / لب ملول لیلاست، خانم مجنون!»

گاهی این اتّفاق از سطح حروف فراتر رفته و به سطحی به نام «کلمه» می‌رسد. در این سطح مورد دیگری که باید به آن توجّه کرد، استفاده از کلمات مترادف، امّا دارای بار روانی متفاوت در شعر امروز است. در غزل پست مدرن دیگر مجاز نیستیم که به خاطر وزن و قافیه از واژه‌های مترادف به جای یکدیگر استفاده کنیم ، زیرا هر کلمه برای مخاطب دارای حسـّی ویژه و نوستالژی حاکم بر ذهن متفاوت است ؛به طور مثال وقتی شاعر می‌گوید:

«عروس خوشگل من زیر تور شعر سپید!» مطمئناً به زیبایی تنها اشاره نداشته و به طور مثال این کلمه – خوشگل! – دارای جنبه اروتیک بیشتری نسبت به کلمه «زیبا» یا «قشنگ» می‌باشد که با بقیّه ی شعر در تناسب بیشتری ست!

وقتی از این سطح رد بشویم و وارد سطح بالاتری به نام «جمله» شویم ، کار گسترده‌تر شده و در هنگام پیاده شدن، دارای اجراهای بسیار متفاوت‌تری می‌شود؛ به طور مثال با ایجاد تتابع اضافات، کشدار بودن و کسالت وضعیّت را منتقل می‌کنیم یا با زحاف های متفاوت و به کارگیری هجاهای بلند و ناتمام گذاشتن انتهای جمله، مرگ شخصیّت را روی زبان پیاده می کنیم.  به بیانی دیگر در غزل پست مدرن حوادث برای مخاطب بازگو نمی شود، بلکه از تمام امکانات برای اجرای آنها بر سطح زبان استفاده شده و مخاطب خود قسمتی از متن خواهد شد، زیرا مؤلّف تنها میانبری است تا مخاطب به درگیری با اثر و رسیدن به تأویل های گوناگون و رمزگشایی دست بزند،مثلاً شاعر می گوید:« که است؟! فلسفه اش گیر کرده هی…هی…هی…» اینجا حتّی بدون حشو و توضیح «گیر کردن» این اتّفاق با تکرار و برش کلمه «هی»بر روی متن پیاده شده است. دیگر به مخاطب گفته نمی شود که چه اتّفاقی در حال رخ دادن است، بلکه او را در این اتفاق شریک می کنیم. یا در بیتی دیگر شاعر اشاره می کند که : «پری جادویی خوابهای شبزده…/ تمام کن! بس کن!! قرنهای حوصله را» در اینجا چند حرکت زبانی همزمان مشاهده می شود، یعنی هم با تتابع اضافات و سه نقطه ی بعدی، حوصله ، تکرار و در واقع عدم حرکت مخاطب را شرح می دهد. از آن سو با انتخاب کلماتی، نظیر« پری ، جادو، خواب، شب» فضایی کاملاً خرافات زده و ساکن را ترسیم می کند. سپس با تبدیل دو هجای کوتاه به یک هجای بلند، در مصرع دوم [زحاف های مختلف در غزل پست مدرن، نه از روی اجبار یا برای به هم زدن موسیقی، بلکه در خدمت محتوا هستند] و به کار بردن دو جمله کوتاه امری « تمام کن » و « بس کن » این زنجیره را پاره می کند و خواننده خود با خوانش این مصرع به شکستن این تکرار دست زده و تأثیر ناخودآگاه اثر بسیار قوی تر خواهد بود!

در اینجا باید به یاد داشت که « غزل پست مدرن » حرکت های زبانی را نه حرکتی در سطح برای شکستن ساختارها، بلکه نتیجه ی بازآفرینی واقعیّت های موجود و ملموس می داند که هنوز فرصت حضور در کلمات و نحو موجود را نیافته اند. در حقیقت « باید به زبان در عمل و یا به عبارت بهتر به بازی های زبانی در رابطه با چگونگی عمل آنها در درون شکل های معیّن زندگی نگاه کرد. »۴  در واقع عبور از قواعد وشکستن آنها، خود تابع قاعده‌ای است که از مجموعه حرکت های جزئی احتماعی منشأ می گیرد و تنها تفاوت آن این است که مسیر حرکت از کوچک ترین بخش های جامعه به سمت بالاست و این زبان نیز سعی به وانمود حرکت های اجتماعی در سه مرحله ی « واژه، کلمه و جمله » و گاه حتّی‌ « مجموعه اثر » دارد ، پس « بدون شرکت در یک صورت از زندگی امکان به کارگیری بازی زبانی مربوط به آن وجود ندارد»۵ و تمامی جریان هایی که به بازی برای بازی دست می زنند؛ به نوعی دچار سیکل معیوبی شده اند که شاید مناسب یک اثر « منفرد » به قصد نشان دادن در سطح بودن تمامی مکالمات و مراودات و اتّفاق های پیرامون باشد، امّا به عنوان یک روش ادبی هیچ جایگاهی نخواهد داشت.

بخش دیگری از مسأله « اتّفاق در زبان » که شاید در این سال ها به آن توجّه بیشتری شده است و حتّی گاهی دچار زیاده‌روی هایی نیز شده است، تغییر در نـُرم کلمه و نحو، یعنی «تصـّرف در زبان» است. تغییرات در کلمه گاهی برای بیان احساسات یا پدیده هایی استفاده می شود که به نظر مؤلّف  واژه ی مناسبی در زبان فارسی برای آن وجود ندارد. گاهی نیز برای ایجاز و رساندن محتوا در واژه هایی به مراتب کمتر به این کار دست زده می شود؛ به عنوان مثال می‌گوید: «زبان تو فقط از هیچ مشترک بوده / فرار کن مثلاً عام وقین و باف و عون!!» در اینجا شاعر به ساختن حروفی بر وزن حروف نرمال دست می زند تا به فلسفه  ی عدم اصالت زبان و غیر قابل دسترس بودن ارتباط واقعی با کلمه ها اشاره کند، یعنی هنگامی که کلمات را قراردادی تحمیل شده و دارای معنی متفاوت در ذهن گوینده و شنونده می بیند، به آن یورش برده و سعی در دوباره سازی آن دارد!

امّا گاهی نیز برای ایجاز و عدم به کار بردن کلماتی که حضور هر یک نیاز به توضیح و تفسیر مجـّدد دارد؛ از این گونه تصـّرف در ساختار کلمه استفاده می شود، مثلاً وقتی گفته می شود:« تصمیم خویش را بِنَگیرد، مردّد است » این تردید در تصمیم‌گیری بسیار رساتر از وقتی است که گفته شود «بگیرد یا نگیرد» یا وقتی گفته می شود:« بلبم لبان مرا، بزاق را حل کن »،« لبیدن » مصدری جعلی است که به ضرورت برای ایجاد حسـّی که فعل های مترادف منتقل نمی‌کنند؛ به کار گرفته شده است. کاری که در ادبیّات کلاسیک ما نیز گاهی به صورت نه چندان جدّی و از سر تفریح مورد توجه قرار گرفته است. حتّی گاهی برای نشان دادن جریان سیـّال ذهن و معنای چند بعدی کلمات از آنها بدون تکرار در دو جمله متفاوت استفاده می شود یا حتّی یک کلمه به کلمه‌ای دیگر مسخ می شود، مثلاً شاعر می گوید:« می‌دز/دمت که گرم/بشو از رسوخ من» در اینجا « دمت » و « گرم » هر دو متعلّق به دو جمله گوناگون هستند که مطمئناً بر وجود رابطه‌ای علّت و معلولی بدون هیچ توضیح و حاشیه‌ای در جمله های پیاپی اشاره دارد و در واقع هر جمله را چنان علّت دیگری می داند که گویی قسمتی از وجود خویش را از آن یک به عاریت گرفته است.

و در آخر چیزی که شاید سابقه‌ای بیشتر در ا دبیّات ما دارد و برای ذهن مخاطب قابل لمس‌تر است، تصـّرف در نحو است . گاهی این تصـّرف در نحوها در حدّ یک صنعت تشخیص ساده باقی می ماند که شاید ابتدایی‌ترین نوع آن باشد، وقتی گفته می‌شود: « نشست جای زنی مرده در اطاق مرد / گلِ پلاستیکی ـ بی پرنده بی‌بو!ـ » این که گلی جای کسی بنشیند، گذشته از هر تأویلی، یک نوع تصـّرف در نحو است که در ادبیّات ما سابقه‌ای طولانی دارد، امّا کار غزلسرای پست مدرن به اینجا ختم نمی‌شود، بلکه او با به هم ریختن ارکان نحوی جملاتی را می سازد که با کمی غور و تأمّل به برداشت هایی گوناگون تر و دقیق تر می انجامد؛ به عنوان مثال:« و زن گرسنه شد و از لبش شروع گریست » بازگشایی این متن از آنجا آغاز می شود که می بینم به جای فعل « کرد »،« گریست » قرار گرفته است. این کلیدی است تا خواننده با موشکافی و روانکاوی زن شبه روایت[در غزل پست مدرن به جای روایت شبه روایت جایگزین شده است] به تعامل حرکت‌های عاطفی در مقابل کشش های جسمانی او پی ببرد و آن گاه متوجّه شود که این آشنایی‌زدایی در نحو وجود خارجی ندارد، بلکه به خاطر دید مرد سالارانه مخاطب به زن است که جنس مؤنّث را به قول «لاکان» به خاطر عدم جهش از مرحله خیالی به تمثیلی حذف می کند!! امـّا «هویت و حتّی هویت جنسی در فضای علمی و تئوری جدید که در آن حتّی با مفهوم هویّت نیز مخالفت می شود؛ چه معنایی می تواند داشته باشد ؟ »۶

یکی از تفاوت های غزل پست مدرن با پیشینیان خود آن است که برای هر حرکتی در متن پشتوانه‌ای قوی را طلب می‌کند، یعنی اگر در تاریخ ادبیّات ما تنها در شعر بزرگانی ،مانند « حافظ » و « سعدی » هر کلمه  وهر حرکت در خدمت محتوا است؛ در غزل پست مدرن در ایجاد ساده‌ترین متون نیز باید فراتر از زیبایی‌شناسی مطلق به محتوا ـ و طبیعتاً فرم ـ اندیشید، امّا آیا این نگاه خود حاوی نوعی تلّقی نو از زیبایی نیست؟! در دنیای پست مدرن زیبایی دیگر تعریف‌پذیر و مطلق نیست، بلکه به دو جنبه ی عادت و مقایسه محدود می‌شود. به قول «سالینجر»: « نباید گفت فیل بزرگ است، بلکه وقتی بزرگ است که در کنار چیز دیگری شبیه سگ یا زن قرار بگیرد.»۷ این وسواس در غزل پست مدرن، آن گاه به چشم می‌خورد که شاعر برای هر حرکتی به دنبال دلیل می‌گردد و حتّی برای خروج از عقل نیز به فلسفه‌ای عمیق نیازمند است، مثلاً دیگر مثل «غزل فرم!» بیت‌ها، بی‌جهت و به خاطرعدم توانایی شاعر موقوف المعانی نمی‌شوند،بلکه مثلاً برای رساندن «پرحرفی» یکی از شخصیّت های شبه روایت یا برای نشان دادن حرکت آهسته‌تر زمان [با توجّه به نگاه خاص و غیرخطّی ما به زمان! ] به کار می‌رود یا زحاف ها برای شبیه شعر سپید شدن! یا بر اثر عدم تسلّط شاعر به تعادل بین کلمات و وزن!! به کار نمی‌روند، بلکه مثلاً همان گونه که قبلاً ذکر شد، برای بیشتر کردن صلابت جمله یا مقطّع کردن کلمات [نشانگر ترس، ضعف، خشم، جان دادن و... ]  می‌باشد. در این گونه غزلسرایی، دیگر فقط وقتی قافیه تکراری به کار می‌رود که قصد ارجاعی درون متنی یا انتقال حـّس تکرار و به بن‌بست رسیدن دنیای مدرن در کار باشد. فقط وقتی قافیه سماعی می‌شود یا قافیه مصدری به کار می‌رود که مثلاً بخواهد به مستی یا دیوانگی یا ناشیانه بودن عملی یا… بپردازد. در این غزل سعی می‌شود از تمام سهل‌انگاری های پیشین خودداری شود. برای نمونه پس از قوافی « تهمت، استقامت، سیاست و…» شاعر می‌گوید: « و ناشیانه علی از دل زمان خط خورد » در اینجا محتوا و سطح متن به اثرگذاری دو جانبه دست زده‌اند تا با کاستن از چیزی [به کار بردن قافیه سماعی] غنیمتی بیشتر به مخاطب هدیه شود.

از دیگر مشخّصه‌های غزل پست مدرن، توجّه خاص به فرم است. این فرم نه یک شکل منسجم، بلکه می‌تواند شامل جزیره‌هایی نامنضبط و آشفته، امّا در تعادل منطقی و غیرمنطقی! با یکدیگر باشد. در شعر از تمامی ارکان برای ایجاد فرم های پیچیده استفاده می‌شود، مثلاً تکرار یک کلمه می‌تواند ما را از جایی به جای دیگر ارجاع دهد یا استفاده از کلمات همنشین این کلید را به مخاطب بدهد که کدام قسمت‌های شعر به یکدیگر مربوط هستند ، حتّی از وارد کردن شخصیّت های یکسان، مکان های تکراری و زبان گفتاری مشابه برای ارجاع دادن مخاطب در طول و عرض اثر می‌توان استفاده کرد، مثلاً وقتی جمله‌ای با کلمات انگلیسی ادا می‌شود، مطمئناً با مظاهر مدرنیسم نظیر رادیو و تلویزیون و از آن سو با تمام شخصیّت های از خود بیگانه و از سویی دیگر با تمام فراروایت های موجود در شعر در ارتباط است، پس دیگر استفاده از چند زبان در شعر صنعت  نیست، بلکه قسمت کوچکی از عظمت نظمِ بی‌نظم‌های موجود در غزل پست مدرن است!

غزل پست مدرن با دو رویکرد مختلف در عرصه کلّی نگری و جزئی نگری مواجه است. گاهی یک غزل در کلیـّت امر می‌خواهد فلسفه یا مفهومی را منتقل کند و باید از بالا به آن نگریسته شود ؛ به عنوان مثال وقتی با غزلی از سعدی بازی می‌شود، شاید در جزئی نگری نیز کشف هایی نهفته باشد، امّا آنچه بیشتر مـّد نظر مؤلّف است، زیر سؤال بردن و به چالش کشیدن نوعی از اندیشه به گونه‌ای کاملاً نسبی‌نگر است! ازسویی دیگر در برخی از غزل ها ،دید موازی رجحان داشته و مخاطب باید در طول اثر به کشف دست بزند و آن گاه از کنار هم قرار دادن قطعات پازلی که به دست آورده، به کلّیت موجود و فلسفه ی نهفته پی ببرد! این دو نوع نگاه با همه ی تفاوت‌ها ،هر دو در غزل های پست‌مدرن دیده می‌شوند و این برخوردهای پارادوکسیکال ،نه گزینه‌ای بر ردّ این نوع از غزل، بلکه تأییدی بر ویژگی های بنیادین آن است.۸

 « چند صدایی » بودن در غزل پست مدرن یکی دیگر از ویژگی‌هااست. دیگر مباحث کلّی و راوی دانای مطلق فرورفته در جلد «اول شخص مفرد» جایگاه کلاسیک خود را از دست داده‌اند و هر شخص وارد شده در غزل با توجه به خصوصیّات فردی و شخصیّت‌پردازی دارای گویش خاصّ خود می‌باشد، امّا حضور این شخصیّت ها هر کدام با پشتوانه بوده و در صورت نبود آنها یا تبدیل و تغییرشان به شعر خلل جبران‌ناپذیری وارد می‌شود. در کنار شخصیّت ها راوی نیز تغییر می‌کند تا بتواند ما را به زوایای ناشناخته‌ای رهنمون سازد یا گاهی بالعکس بعضی از زوایای روایت را از دید ما پنهان کند تا فضایی سپید را برای برداشتی آزاد و تکثر معنایی نتیجه دهد! مجموعه روایت و نقل قول ها شعر را می‌سازند. دیگر در پایان یا آغاز، نتیجه‌گیری وجود نخواهد داشت. شخصیّت ها بدون هیچ موضع‌گیری راوی، به بحث و درگیری و ایجاد حوادث می‌پردازند تا مخاطب خود را در قالب یکی از آنها یا حتّی سوم شخص در شبه روایت شریک کند و به موضع‌گیری و برداشتی آزاد و غیرمستبدّانه دست بزند. مؤلّف دیگر نه سیاستمدار است و نه معلّم اخلاق! بلکه تنها با گلچین کردن آنچه می‌خواهد به تو اجازه می‌دهد که با حفظ « اراده خویش » [فردیت] در حضور « جمع » تعقّل کنی!

از دیگر ویژگی های این شعر « طنز، هجو و هزل » موجود در آن است، امّا در ابتدا باید به هم اندیشی درباره ی معنای این سه کلمه بپردازیم. طنز را قرار دادنِ چیزی در غیر جای متداول خود خواهیم دانست. این معنا بسیار متزلزل و نسبی است، یعنی آن که جمله‌ای خبری، در یک فرهنگ می‌تواند جمله‌ای کاملاً جدی تلّقی شود، امّا با ترجمه ی آن و قرار گرفتن در فرهنگ زمینه‌ای دیگر به طنز تبدیل گردد؛برای مثال بسیاری از جوک های مرسوم در میان ایرانیان که به مسائل جنسی اشاره دارد، در فرهنگ های اروپایی، قسمتی از زندگی و تجربیّات روزمرّه انسانهااست و معنای طنز خود را به طور کامل از دست می‌دهد! در مورد هجو باید گفت که آن را به مسخره گرفتن و رد کردن مطلق‌گرایانه ی پاره‌ای از مسائل، تفکّرات و اشخاص خواهیم دانست. بیشتر اوقات هجو، همان طنز است که جنبه ی تخریبی آن به مقدار قابل ملاحظه‌ای افزوده شده است! در فرهنگ ما و بالطّبع در غزل پست مدرن، قسمت هجو نتوانسته عملکرد مستقلی برای خود پیدا کند و معمولاً یا با دید معتدل به طرف طنز تلخ گرایش پیدا می‌کند یا به صورت رادیکال به هزل تن می‌دهد که در ادامه با مثال درباره آن بیشتر حرف خواهیم زد. در تعریف هزل می‌شود استفاده از رکیک‌ترین و ممنوع‌ترین کلمات و جملات برای تصویر یا تخریب یک وضعیّت و از همه مهم تر به خنده واداشتن مخاطب را به عنوان تعریف ارائه کرد! حال همان مشکل طنز در اینجا نیز وارد است، یعنی با تغییر هر فرهنگ [ یا حتّی شخص] خطوط قرمز و ممنوعه و تعریف کلمه ی « رکیک » به کلّی تغییر می‌کند که همین ما را وادار می‌کند در خیلی از اوقات نتوانیم به تفکیک صحیحی بین این سه عنصر در « غزل پست مدرن » دست بزنیم و حتّی در تمایز آن با « جـّدیات » دچار سردرگمی شویم، مثلاً وقتی شاعر می‌گوید: «شکر فروش که عمرش دراز باد چرا  /  نمی‌فروشد چیزی به جز لب سارا!» از سویی تغییر مصرع حافظ به شعری کاملاً به زبان امروز و همچنین پایین آوردن آن تا سطح یک موضوع مبتذل جنسی هم می‌تواند جنبه ی هجو حافظ و اندیشه ی او باشد، هم دارای طنز است،امّا اگر«سارا » را چیزی فراتر از یک اسم و به نوعی نماد فرهنگی بدانیم؛ آن گاه مصرع دوم در واقع بیان اندیشه‌ای است که فلسفه ی حافظ را به چالش کشیده است؛ حالا شاید تنها به خاطر غافلگیری در ابتدای مصرع دوم، این بیت را بتوان دارای طنزی خفیف دانست. پس از تأویلی به تأویلی دیگر تمام تعاریف و مرزها تغییر می‌کند یا در جایی دیگر که شاعر از کلمات جنسی به صورت صریح و کامل در غزل نام می‌برد، می‌توان در برداشتی سطحی ـ و شاید درست! ـ آن را هزل دانست و در تأویلی دیگر، آن را به مسخره گرفتن چهره ی جدّی دنیای مدرن و بیانگر مصرف‌گرایی دنیای پست مدرن فرض کرد که طبعاً با آزادی های فمینیستی و حرکت های هموسکشوالها [که از نتایج ورود فلسفه پسامدرن می‌باشد] هماهنگ و همراستااست. از جانبی دیگر با تغییر مرزها و خطوط قرمز می‌توان تنها آن را روانکاوی محضی از مشکلات امروز دانست. قسمتی از زندگی که تا به امروز کمتر مورد نقد قرار گرفته است!

از دیگر ویژگی های غزل پست مدرن آن است که از به کار بردن کلمات و تعابیر کلّی که مخاطب را در لابیرنتی تصنعی اسیر می‌کند [ نظیر عشق، نفرت و... ] خودداری می‌کند و به جای آن تصاویر ملموسی را که به نوعی نشانه‌های پیرامون آن کلمه هستند ، جایگزین می‌کند.۹ به طور مثال شاعر می‌گوید: « ـ نوشابه می‌خوری که؟!   : نه! آقا نمی‌خورم » در اینجا بدون ذکر هیچ نوع کلّیتی، تصویری را [ در پس زمینه ی یک دیالوگ آشنا ] به دست می‌دهد که مخاطب در ذهن خود به عنوان نماد ترکیبی غیرقابل تفکیک از چند کلّیت دارد. پس تصاویر، جایگزین فضاهای انتزاعی شده‌اند؛ همان گونه که قبلاً اشاره شد «غزل پست مدرن» نقدی فلسفی، روانکاوانه، با رویکرد جامعه‌شناسی و… [ یا ترکیبی از همه اینها ] بر هستی پیرامون است و در سطح و برای خلق زیبایی صرف، متوقّف نمی‌شود [هر چند می‌توان همین عملکرد را خود تعریف زیبایی‌شناسی پسامدرن نامید! ] شعر امروز متنی فلسفی است یا اگر بهتر بگوییم فلسفه با ساختارشکنی و خزیدن در پرده ی تلمیحات خود را به شعر و متن ادبی نزدیک کرده است، پس مؤلّف به جای گنده‌گویی های رایج، به مخاطب اجازه می‌دهد که به عنوان یک فیلسوف، به کشف و تفسیر دست بزند و متن خود را بازآفرینی کرده و در ذهن خویش بنویسد. روش های تفسیر این نوع از اشعار قابل توضیح نیست، چون کلید و روش هر اثر در خود آن مدفون است یا به بیانی دیگر هر اثر در دنیای پسامدرن، خود یک ژانر ادبی مجزّاست و قواعد رمزگشایی مختصّ به خود را دارد. در واقع « هر هنرمند یا نویسنده ی پست مدرن در مقام یک فیلسوف است. متنی که می‌نویسد، اثری که خلق می‌کند از نظر اصول، تحت هدایت قواعد از پیش تثبیت شده قرار ندارند و نمی‌توان در مورد آنها مطابق با حکم ایجابی با به کار بستن مقولات آشنا در متن یا اثر هنری قضاوت نمود.»۱۰ هر چند گاهی این فلسفه ، نه در جهت تثبیت خویش، بلکه تنها در ردّ آنچه موجود است؛ قدم می‌گذارد ،یعنی ما با « بایدها » رو به رو نیستیم، بلکه با نسبی‌گرایی خاصّ این نوع شعر تنها « نبایدها »یی را داریم که حتّی این « نبایدها » نیز در هاله‌ای از شک و ابهام قرار داده می‌‌شوند!

مسأله ی « مرگ مؤلّف » با آن که بیشتر به دید ما به اثر برمی‌گردد و در متن نیاز به رویکردی خاص ندارد، امّا در «غزل پست مدرن» روی آن بسیار کار شده است؛هر چند « رولان بارت » هر اثر هنری را واجد معناهای گوناگون با توجّه به مخاطب دانسته و می‌گوید: «می‌توانید متنی را برای دریافت معنی و یا تفریح بخوانید، ولی نهایتاً در یک احساس سردرگمی باقی می‌مانید. این حسّ نهایی که متن آن را بیان نمی‌کند و یا از ارائه ی دقیق آن امتناع می‌کند، نوعی حالت متفکّرانه ی سرسخت [همانند حالت متفکّرانه ی چهره] که شخصی را برمی‌انگیزد تا از شما بپرسد به چه فکر می‌کنید»۱۱ امّا مطمئناً منظور « بارت » متنی تک وجهی و صریح نیست، حتّی متونی که به نوعی برداشت مخاطب را با خود شریک می‌کنند ، در این ویژگی دارای شدّت و ضعف‌هایی هستند،مثلاً خلق کردن شخصیّت هایی غیرتیپیک و قابل لمس، عدم ارزش‌گذاری اخلاقی، فلسفی و… روی کنش ها و واکنش ها، انتخاب راوی مناسب، عدم قهرمان‌سازی و از طرفی دیگر ایجاد فضاهای سپید در متن، اجازه ی کشف به مخاطب در طول و عرض اثر و… باعث می‌شود که کار از طرف مؤلّف و متن به ضلع سوم مثلّث که مخاطب است رفته و به اندازه ی مخاطبان اثر به تکثیر و بازآفرینی آن دست زده شود. مهم این است که هیچ تأویلی بر تأویل دیگر ارجحیت ندارد، زیرا چند معنایی موجود، نه به دلیل ثابت نبودن مسأله ی در حال بررسی ،بلکه به سبب زوایای مختلفی است که برخورد کنندگان با اثر از آن می‌نگرند، پس در غزل پست‌مدرن ما با بی‌معنایی مواجه نیستیم و وجود یک کلیـّت ثابت را قبول داریم، امّا با توجّه به ضمیر ناخودآگاه متفاوت مخاطبان اثر و نحوه ی رمزگشایی متفاوت آنها، هر یک به جنبه‌ای از حضور مضمون پی می‌برند که با دیگری متفاوت و حتّی متناقض است؛ به طور مثال وقتی شاعر می‌گوید: « زن فکر راه راه قشنگی است »؛ هر کلمه در اذهان مختلف دچار رمزگشایی متفاوت می‌شود. مثلاً « راه‌راه » بودن می‌تواند نشانه ی دید راوی از داخل قفس و اثر میله‌های قفس بر تصویر او باشد یا نشانه لباس زندانی باشد که به نوعی معنی قبلی را نیز دربرمی‌گیرد یا این که شاعر در حال توصیف شکل ظاهری یک مار! و شباهت های آن با شخصیّت موجود در غزل است یا اصلاً «راه‌راه » تکرار کلمه ی « راه » و نشانگر وجود راههای مختلف و گیج‌کننده است یا…حالا این را اضافه کنید به معنی کلمه ی « زن » که می‌تواند نماد احساسات، جنسیت مظلوم، اشاره به سکشوالیته خاص آن و روابط جنسی و آناتومی خاص او و… باشد. از سویی دیگر یادمان باشد که تک‌تک این برداشت ها در ذهن خواننده، تصوّر جزء‌نگرانه متفاوتی داشته باشد، مثلاً در تأویل منجر به « جنسیت مظلوم » هر دید خود « زیرتأویلی » متفاوت و حتّی متناقض می‌تواند داشته باشد که وجود کلمه ی « قشنگ » با ابهام موجود در آن و این که به خودی خود دارای هیچ معنی خاصّی نیست [همان گونه که قبلاً اشاره شد صفت ها نسبی بوده و به صورت منفرد فاقد ارزش خاصّی هستند] این گستردگی معنایی را افزایش می‌دهد! ترکیبات مختلف این تأویل ها وقتی به بی‌نهایت می‌رسد که ما شاهد حضور واژه‌های بعدی و مصاریع دیگر هستیم که همین شیوه ی رمزگشایی را دنبال می‌کنند.

مسأله ی دیگری که می‌تواند مورد توجّه قرار بگیرد، « تصویر » در « غزل پست مدرن » است. این کلّیـت در اجرا، شکل های بسیار متفاوتی را به خود گرفته است. گاهی دوربین راوی ثابت است و چند تصویر ثابت که معمولاً نقش زمینه‌ای دارند، دیالوگ های شخصیّت ها را دربرمی‌گیرد. این تصاویر ثابت گاهی به وضوح بیان می‌شوند و مواقعی نیز با دادن چند کلید ساختن تصویر کامل را به مخاطب وامی‌گذارند،امّا در بعضی از این گونه غزل ها نیز حرکت دوربین بسیار سرعت می‌گیرد و شخصیّت‌ها در مواجهه با تصاویر ،اشیا و حوادث هستند که وجود خارجی پیدا می‌کنند! در همین دو نوع شبه روایت، کاراکتر دیگری به نام  ” زمان ” وجود دارد، یعنی گاهی زمان ثابت است و گاه متغیّر [که قبلاً اشاره کردیم سرعت آن می‌تواند متفاوت باشد] وقتی زمان در تغییر باشد، حتّی اگر تصاویر ثابت باشند، تنها اسم مشابهی دارند، چون وقتی ما به بعد چهارم معتقد باشیم ، صندلی که در زمان x در نقطه z  موجود است؛ در زمان y در نقطه z وجود ندارد و این صندلی به چیز دیگری تبدیل شده است که تنها از سه بعد به سوژه ی قبلی شباهت دارد. گاهی سرعت عبور زمان این قدر سریع است که ما حتّی با تصویرهایی غیرمتجانس رو به رو هستیم که معمولاً حسّ زیبایی‌شناسی عادتی ما را دچار خدشه می‌کند، چون در دنیای واقعی این سرعت را کمتر تجربه کرده‌ایم. نوع تصاویر در «غزل پست مدرن » هر چیز موجود و ناموجود می‌تواند باشد. از این دیدگاه طبقه‌بندی کلمه  ی شاعرانه و غیرشاعرانه به لطیفه‌ای تکراری شباهت دارد. اتّفاقاً بسیاری از مسائل ظاهراً غیرشاعرانه ،مانند کامپیوتر و ژنتیک، با توجّه به حضور پررنگ خود در زندگی انسان امروز و ترسیم فردای پست مدرن او ،بسیار پرکاربردتر از « نیلوفر» و « خار» و « چشم یار »!! هستند، مثلاً « کامپیوتر می‌تواند تکثیر تفاوت ها را جایگزین یکنواختی کلیشه‌ای مدرنیسم کند»۱۲ و اینترنت با اجازه دادن به ظهور فردیـّت در شرایط برابر و حتی ایجاد انسان های مجازی با مشخصّات دلخواه۱۳ و از طرفی دیگر با غلبه بر مشکلات دنیای مدرن، نظیر : نیروی کار، ترافیک، نظم اداره‌ای و… انسان را به سمت جامعه فراصنعتی هدایت می‌کند یا وقتی متوجّه می‌شویم که «کد وراثت و ساختار بنیادین زبان ظاهراً در تمامی سازواره‌ها اساساً یکی است»۱۴ و «آلوین تافلر» دنیایی را ترسیم می‌کند که انسان ها با کمک مهندسی ژنتیک انتخابگر می‌شوند، نه شیئی در دست فرایند موجود! و واقعیّت محتوم!! آن گاه دیگر نمی‌توانیم از آوردن این تصاویر در شعر خودداری کنیم.

آوردن کلمه‌های «تخصصّی و نیمه تخصصّی» از دیگر ویژگی های «غزل پست مدرن » است. خواننده این نوع شعر گاهی نیاز به پاورقی و توضیح پیدا می‌کند و گاهی برای درک واقعی یک کلمه ی شعر مجبور به مطالعه ی چندین کتاب می‌شود. آیا واقعاً نباید هر کلمه ی شعر را مخاطب به معنای واقعی درک کند؟! [فراتر از معنای تحت اللفظی] در دنیای مدرن و شتابزده، همه چیز آماده و فوری بود و قرار نبود مخاطب به کاری واداشته شود، امّا حالا مخاطب برای خواندن یک بیت ، به کنکاشی دست می‌زند که به پرباری اندیشه ی خود او منتهی می‌شود، مثلاً در دو مصرع زیر: « و خورد بسته قرص اریترومایسین را» یا « بداهه می‌گویم مثل گریه‌های بِکت » منتقد شاکی می‌شود که در مثال اول چرا مخاطب باید « اریترومایسین » و تمام اَشکال و خواصّ دارویی و کاربردها و عوارض آن را برای فهم شعر بداند و یا در مثال دوم چه لزومی دارد که مخاطب شعر از مسأله ی « بداهه‌گویی » و کاربرد آن در نمایشنامه‌های « بِکت » باخبر باشد تا به فهم شعر کمک کند، امّا این منتقد عزیز بیان نمی‌کند که چرا مخاطب باید برای فهم شعر « منوچهری » نجوم و اسطوره‌شناسی و… بداند و برای فهم شعر « حافظ » نشانه‌شناسی عرفانی و برای درک بهتر شعر« فردوسی » تاریخ و آداب و رسوم ایران باستان را!! و اصلاً ‌در نظر نمی‌گیرد که اتّفاقاً در قرن حاضر اطّلاعات اوّلیّه ی انسان ها، به طور تصاعدی رو به افزایش است! در هر صورت این نکته قابل بحث است که مخاطب شعر پست مدرن، حتّی درباره ی ساده‌ترین و پرکاربردترین کلمات، مثل « دیوار » باید اطّلاعات جامع و کاملی داشته باشد تا به کشف ها و تأویل های بیشتری برسد و کلیدهای افزون تری را به دست آورد، البتّه بدون این اطّلاعات نیز شعر جواب خواهد داد،امّا مطمئناً از ارزش آن کاسته خواهد شد! سرعت کند خواندن این اشعار شاید دهن‌کجی باشد به شتابزدگی و کمپلکس های سهل الوصول دنیای مدرن!

پیش از پایان این مقاله باید یادآوری کنیم که این مقاله فقط سرفصل هایی راجع به گونه‌هایی از « غزل پست مدرن » بود و از بسیاری از نکات، بسیار سطحی و در حدّ یک اشاره رد شدیم و بعضی از مقوله‌ها نیز به علّت گسترده بودن ناگفته باقی ماند. [مانند نمادسازی و فرق آن با استعاره در غزل غیرپست‌مدرن] که امیدوارم در فرصتی مناسب به آن بپردازم. فقط در اینجا ذکر چند نکته که چندان ارتباطی هم به مسائل پایه‌ای ندارد، اما متأسّفانه بسیار مورد بحث است ؛ ضروری به نظر می‌رسد:

۱ـ کلمات بیگانه در زبان فارسی عروض خاصّ خود را دارند، یعنی معمولا دچار تقلیل هجا می شوند؛ به گونه ای که هجاهای کشیده [ با ساختار صامت+مصوت بلند+صامت ] به طرف هجای بلند تمایل داشته و هجاهای بلند [ با ساختار صامت+مصوت بلند ] به سوی هجای کوتاه میل می کنند، مثلاً در کلمه ی « دیازپام » که از زبان بیگانه وارد فارسی شده است، هجای « یاز» یک هجای بلند است [یعنی «_»] امّا اگر کلمه فارسی بود، مثل « پیاز» هجای « یاز» یک هجای بلند + یک هجای کوتاه (هجای کشیده) محسوب می‌شد [یعنی « U_»[، زیرا « املای عروضی مبتنی بر حروف ملفوظ است، نه مکتوب! یعنی آنچه را که می‌شنویم، می‌نویسیم ، نه آنچه را که می‌بینیم و در خط وجود دارد»۱۵ با همین فرمول در کلمه ی «هایدیگر»، «های» یک هجای بلند [یعنی «_»] و «دی» یک هجای کوتاه [یعنی «  U»[محسوب می‌شود. علّت این موضوع نیز کشیدگی بسیار کمتر صداهایی مثل « ا » و « ای » در زبان های اروپایی نسبت به زبان فارسی و استرس بر روی بخش های مختلف کلمه است! [البتّه در پاره ای موارد که کلمه، تلّفظ اصلی خود را از دست داده، ممکن است از لحاظ عروضی به شیوه ی مرسوم تقطیع شود.]  

۲ـ هر گونه دست بردن در وزن و قافیه [آنهایی که در ادبیّات به عنوان اختیارات سابقه ندارند ] مبتنی بر این موضوع است که شاعر بخواهد محتوا را بر روی قالب و فرم اجرا کند که در این زمینه نیز باید تا آنجا که می‌شود از ادا، اطوارهایی که به قصد متفاوت شدن ظاهر صورت می‌گیرد، خودداری کرد.

۳ـ هر گونه تغییر در شکل ظاهری، زبان، فرم و تصویر غزل باید اثر ناخودآگاه و خودآگاه محتوا روی آن باشد، یعنی اگر قسمتی از «غزل پست مدرن » حاوی مسائلی کلاسیک است، باید از قواعد آن پیروی کرد و حتّی اگر لازم باشد، استقلال ابیات و وجود اتّفاق شاعرانه نیز مدّنظر قرار گیرد! وظیفه ی ما رنگ و لعاب تازه ی این قالب نیست ، بلکه عوض کردن تفکّر غالب بر آن است که به نیازهای امروزی جواب نمی‌دهد. طبیعتاً تغییر تفکّر به تغییرات در سطح نیز منجر خواهد شد.

۴ـ شاعر « غزل پست مدرن » دیگر نمی‌تواند با تکیه بر استعداد و دید باز تنها شعر بگوید. تسلّط کامل بر همه ی علوم انسانی و دانستن کلیّاتی پیرامون دیگر علوم ،از ویژگی های اوّلیّه ی سراینده ی این نوع اشعار است؛ در عین حال شاعر باید چنان با وزن و قافیه عجین باشد که وجود آنها به کمک شعر بیاید؛ نه آن که او را مشغول خویش کند.

۵ـ مسأله ی ترجمه ظاهراً مشکل اساسی این نوع شعر است، زیرا با توجّه به کارکردهای زبانی و از سوی دیگر فرهنگ بومی غالب بر آن نیاز به پانوشت های طولانی و فراوان دارد که متن را از شعر به طرف مقاله پیش خواهد برد ،امّا باید دانست که این مشکل در واقع ویژگی غزل پست مدرن و هر گونه فرایند پسامدرن است، زیرا دیگر روند جهانی‌سازی جواب نداده و فرهنگ های بومی به موازات یکدیگر در حال حرکت هستند. مطمئناً با گذشت زمان و ارتباطات متقابل این فرهنگ ها ، مشکل ترجمه کمرنگ تر خواهد شد.

در انتهای این مقاله مانند ابتدای آن باید یادآور شد که غزلی می‌تواند آفریده شود و فاقد تمام ویژگی های مذکور باشد ، امّا به خاطر آن که پایه و اساس آن بر تفکّر پسامدرن باشد «غزل پست مدرن» نامیده شود و تمام بحث هایی که شد، تنها دیدی یکسونگرانه به مسأله‌ای متزلزل، نسبی، ملتقط ، پیچیده و غیرقابل دسترس می‌باشد و…!!

______________________________

پی نوشت ها :

۱ـ مثلاً در فیلم « بزرگراه گمشده » (متعلق به «لینچ») از لحاظ حرکت زمانی، از دست رفتن شخصیّت های ثابت و نگاه روانکاوانه به مسائل پورنوگرافی و… آن را  ” پست مدرن ” می‌نامیم، امّا فیلمی مثل « پارک ژوراسیک » (متعلّق به «اسپیلبرگ») را نیز به سبب به تمسخر گرفتن شکوه دنیای مدرن و اشاره به شکست علم و عقل ـ دو رویکرد اصلی دوره مدرن ـ در مقابل طبیعت وحشی و نظریات تکثیر بی‌مانند موجودات و حرکت های ژنتیکی برای رقم زدن موجودات به گونه دلخواه و… پست مدرن می‌نامیم.

۲ـ پست مدرنیته و پست مدرنیسم  ، گردآوری و ترجمه: حسینعلی نوذری.

۳ـ متأسّفانه چون برای نشان دادن این حرکت باید کلّ اثر را بررسی کرد ،در این بخش نمی‌توانیم مثالی را ذکر کنیم.

۴ـ فلاسفه ی بزرگ ـ برایان مگی،  ترجمه ی عزت الله فولادوند.

۵ـ نقل قولی است از « ویتگنشتاین ».

۷ـ نقل قولی است از « ژولیا کریستوا ».

۷ـ دلتنگی های نقّاش خیابان چهل و هشتم ـ جروم دی سالینجر،  ترجمه ی احمد گلشیری.

۸ـ هر چند همین آوردن لفظ « بنیادین » ، خود پذیرفتن نوعی فرا روایت است که در تقابل با خود قرار می‌گیرد، امّا به دلیل آن که نوشتن این مقاله ، فرایندی مدرن است ، گریز از پاره‌ای تسامحات غیرممکن به نظر می‌رسد.

۹ـ البتّه گاهی نیز این کلمات کلّی در شعر وجود دارند که اغلب تعمّدی و برای به چالش کشیدن این کلّیت‌ها و اشاره به توخالی بودن آنهااست، یعنی متن خود به نقد فراروایت ها می‌پردازد.

۱۰ـ وضعیّت پست مدرن ـ ژان فرانسوا لیوتار، ترجمه ی حسینعلی نوذری.

۱۱ـ پست مدرنیسم ـ ریچارد آپیگنانزی ، ترجمه ی فاطمه جلالی سعادت .

۱۲ـ نقل قولی است از « چارل جنکز ».

۱۳ـ چه کسی واقعاً می‌تواند ثابت کند که ما خود ساخته‌هایی مجازی نیستیم و چه کسی می‌تواند به یقین بگوید واقعی‌تر از آن چیزی هستیم که مثلاً در اینترنت می‌سازیم!!

۱۴ـ روش های بنیادین در دانش زبان ـ رومن یاکوبسن ، ترجمه ی کورش صفوی.

۱۵ـ آشنایی با عروض و قافیه ـ دکتر سیروس شمیسا.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 10:36  توسط علی انصاری   | 

سنایی در یک نگاه

سنایی غزنوی در یک نگاه

ابوالمجد مجدود بن آدم  سنایی غزنوی در سال 473 هجری قمری در شهر غزنین (در افغانستان امروزی) پا به عرصه‌ی هستی نهاد، و در سال545 هجری قمری در همان جا در گذشت . او‌ در آغاز جوانی،‌ شاعری‌ درباری‌ و مداح‌ مسعود بن‌ ابراهیم‌ غزنوی‌ و بهرام‌ شاه‌ بن‌ مسعود بود. ولی‌ بعد‌ از سفر به‌ خراسان‌ و اقامت‌ چند ساله‌ در این‌ شهر‌ و نشست و برخاست با مشایخ‌ تصوف،‌ در منش، دیدگاه و سمت‌گیری اجتماعی وی دگرگونی ژرفی پدید آمد. از دربار بریده و به دادخواهی مردم برخاست، بر شریعت مداران و زاهدان ریایی شوریده و به عرفان عاشقانه روی آورد.

سنائی‌ در دوره‌‌ی اول‌ فعالیت‌‌های‌ ادبی‌ خویش‌ شاعری‌ مداح‌ بود، روش‌ شاعران‌ غزنوی، به ویژه‌ عنصری‌ و فرخی را تقلید می‌کرد. در دوره‌‌ی دوم‌، که‌ دوره‌‌ی دگرگونی وی بود، به‌ نقد اجتماعی و طرح اندیشه‌های عرفان عاشقانه پرداخت. درباره‌ی دگرگونی درونی و رویكرد او به عالم عرفان، اهل خانقاه افسانه‏های گوناگونی را ساخته و روایت كرده‌اند كه یكی از شیرین‌ترین افسانه‌ها را جامی در نفحات‏الانس این گونه روایت كرده است: «سلطان محمود سبكتكین در فصل زمستان به عزیمت گرفتن بعضی از دیار كفار از غزنین بیرون آمده بود و سنایی در مدح وی قصیده‏ای گفته بود. می‏رفت تا به عرض رساند. به در گلخن كه رسید، از یكی از مجذوبان و محبوبان، آوازی شنید كه با ساقی خود می‏گفت : «پر كن قدحی به كوری محمودك سبكتكین تا بخورم!»
ساقی گفت: «محمود مرد غازی است و پادشاه اسلام!»
گفت: «بس مردكی ناخشنود است. آنچه در تحت حكم وی درآمده است، در حیز ضبط نه درآورده می‏رود تا مملكت دیگر بگیرد.»
یك قدح گرفت و بخورد. باز گفت: «پركن قدحی دیگر به كوری سناییك شاعر!»                                                       ساقی گفت: «سنایی مردی فاضل و لطیف است.»
گفت: «اگر وی لطیف طبع بودی به كاری مشغول بودی كه وی را به كار آمدی. گزافی چند در كاغذی نوشته كه به هیچ كار وی نمی‏آید و نمی‏داند كه وی را برای چه كار آفریده‏اند.»
سنایی چون آن بشنید، حال بر وی متغیر گشت و به تنبیه آن لای خوار از مستی غفلت هوشیار شد و پای در راه نهاد و به سلوك مشغول شد».

در واقع سنایی اولین‌ شاعر ایرانی‌ پس‌ از اسلام‌ بشمار می‌رود که‌ حقایق‌ عرفانی‌ و معانی‌ تصوف‌ را در قالب‌ شعر ارائه کرده است.او درسرودن مثنوی، غزل و قصیده توانایی فوق العاده‌ای داشت. بد نیست بدانید كه سنایی دیوان مسعود سعد سلمان را، هنگامی كه مسعود در اسارت بود، برای او تدوین كرد و با اهتمام سنایی، دیوان مسعود سعد همان زمان ثبت و منتشر شد كه این خود حكایت از منش انسانی او دارد.

سنایی در عصر خودش یک شاعر نوگرا بود. بیشتر پژوهنده‌گان او را پایه گذار شعر عرفانی می دانند. کاری که او آغاز کرد، با عطار نیشابوری تداوم یافت و در شعر جلال الدین محمد بلخی به اوج خود رسید.

درون‌مایه‌ی عرفانی و غزل‌سرایی عارفانه- عاشقانه، تنها نوآوری این شاعر بزرگ در ادب پارسی نیست. او در بیش‌تر قالب‌های شعر پیش از خود بازنگری می کند و حال و هوایی تازه ای در کالبد آنان می‌دمد.  برای نمونه اگر به سیر قصیده سرایی از فرخی و کسائی مروزی تا عصر سنایی نگاه کنیم،‌ متوجه تکرار درون‌مایه‌ها و تصویرها می‌شویم. در واقع انگار شاعران دیگر حرف تازه‌ای در شعرهایشان نداشته‌اند. شعر آنان فقط یک درون‌مایه داشت و آن هم ستایش پادشاه و اُمرا و وزرا بود، که حتا از نظر ادبی نیز دیگر چنگی به دل نمی‌زد و تازگی هم نداشت. یعنی اگر در قرن چهارم هجری قمری از خواندن مدیحه سرایی‌های فرخی سیستانی می‌شد از نظر ادبی لذت برد، در دوره سنایی دیگر خواندن این اشعار لذتی نداشت. سنایی با وارد کردن درون‌مایه‌های عرفانی، اخلاقی و اجتماعی، جان و روح تازه‌ای به کالبد بی جان قصیده دمید. سنایی به جز درون‌مایه‌های عرفانی و اندرزهای اخلاقی؛ نوعی نقد اجتماعی را نیز وارد قصیده کرد که پس از او مورد توجه شاعری مثل کمال‌الدین عبدالرزاق قرار گرفت. سنایی در حوزه‌ی قصیده‌ی عرفانی نیز نوآوری‌هایی داشته که خاقانی در این زمینه از او تاثیر گرفته است. غزل‌های عارفانه و عاشقانه‌ی وی نیز راه گشای، غزل عرفان عاشقانه بود. بدین اعتبار می‌توان گفت مولانا در غزل عارفانه، سعدی در سرودن غزل عاشقانه، حافظ در سرودن غزل عارفانه و رندانه همه بهره‌مند از خوان سنایی هستند. مولانا كه خویش را وامدار عطار و  سنایی می‌داند در بیتی از مثنوی این ارادت را نشان داده و گفته است: «عطار روح بود و سنایی دو چشم او/ ما درپی سنایی و عطار آمدیم»

 سنایی با غریبه‌گردانی و آشنا زدایی از مفاهیم پُر شور غزل عاشقانه، از شعر بی روح و سرد زاهدانه فاصله می‌گیرد و با دمیدن درون‌مایه‌ی عارفانه به مفاهیم غزل عاشقانه، معشوق ومی زمینی را به حاشیه می‌راند و معشوق و می آسمانی را به مرکز فرا می‌خواند.

شعر سنایی، شعری توفنده و پرخاشگر است. درون‌مایه‌ی بیش‌تر قصاید او در نكوهش دنیاداری و دنیاداران است. او با زاهدان ریایی و شریعت‌مداران درباری و حكام ستم‌گر كه هر كدام توجیه‏گر كار دیگری هستند، بی‏پروا می‏ستیزد و از بیان حقیقت عریان كه تلخ و گزنده نیز می‏باشد، هراسی به دل راه نمی‌دهد.  البته وی از عافیت طلبی و تن به هر خواری دادن و دِرَم طلبی مردم نیز شکایت می‌کند.
سنایی با نقد اوضاع اجتماعی روزگارش، علاوه بر بیان دردها و معضلاتی كه دامن‌گیر زمانه شده است، نشان می‏‏دهد كه ، تفكر شبه یونانی بر تفكر شرعی و وحیانی غلبه كرده است؛ در صوفیان، صفایی نیست؛ مجالس ذكر، مجالس برنج و شیر و شكر شده است ؛ حرام‏خواری رایج و پارسایان خوب كردار منزوی شده‏اند؛ و نشانی از جامعه‌ی بسامان و نیک منشی فردی دیده نمی‏شود.
بخش عمده‏ای از درون‌مایه و اندیشه در قصاید سنایی بر مدار انتقادهای اجتماعی می‌گردد. لبه‌ی تیز تیغ زبان او در بیش‌تر موارد متوجه زراندوزان و حكام ظالم است. سنایی با تصویر زندگی زاهدانه‌ی پیامبر و  صحابه و تأكید بر آن در قصاید، سعی دارد جامعه آرمانی مورد نظر خود را نشان دهد
.
ترویج آموزه‌های زهد و عرفان نیز از مهم‌ترین محورهای موضوعی در قصاید سنایی است. نكوهش دنیا، مرگ اندیشی، توصیه به گسستن از آرزوهای بی‏حد و حصر، ترویج قناعت پیشه‌گی و مناعت طلبی، کوشش برای به جوشش در آوردن گوهر حقیقی آدمی، از مضامین رایج قصاید اوست:

 

ای مسلمانان! خلایق، حال دیگر كرده‏اند                     از سر بی‏حرمتی، معروف، منكر كرده‏اند
شرع را یك سو نهادستند، اندر خیر و شر                    قول بطلمیوس و جالینوس، باور كرده‏اند

عالمان بی‏عمل، از غایت حرص و امل                        خویشتن را، سخره‌ی اصحاب لشكر كرده‏اند
خون چشم بیوگان است، آن كه در وقت صبوح          مهتران دولت اندر جام و ساغر كرده‏اند
تا كی از دارالغروری ساختن دارالسرور         تا كی از دارالفراری ساختن دارالقرار
بر در ماتم سرای دین و چندین ناز و نوش                            در ره رعنا سرای دیو و چندان كار و بار

 

آثار او عبارتند از:

حدیقه‌ الحقیقه‌ و شریعه‌ الطریقه‌ - سیر العباد الی‌ المعاد - دیوان‌ قصاید و غزلیات‌ - عقل‌ نامه‌ - طریق‌ التحقیق‌ - تحریمه‌القلم‌ - مکاتیب‌ سنائی‌ - کارنامه‌ بلخ‌ - عشق‌ نامه‌ و سنائی‌ آباد.

 

نمونه‌هایی از قصاید سنایی

1

منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا                 زین هر دو مانده نام چو سیمرغ و کیمیا

شد راستی خیانت و شد زیرکی سفه             شد دوستی عداوت و شد مردمی جفا

گشته‌ست باژگونه همه رسمهای خلق            زین عالم نبهره و گردون بی‌وفا

هر عاقلی به زاویه‌ای مانده ممتحن                 هر فاضلی به داهیه ای گشته مبتلا

آنکس که گوید از ره معنی کنون همی              اندر میان خلق ممیز چو من کجا

دیوانه را همی نشناسد ز هوشیار                   بیگانه را همی بگزیند بر آشنا

با یکدگر کنند همی کبر هر گروه                      آگاه نه کز آن نتوان یافت کبریا

هرگز بسوی کبر نتابد عنان خویش                  هرکه آیتی نخست بخواند ز هل اتی

با این همه که کبر نکوهیده عادتست               آزاده را همی ز تواضع بود بلا

گر من نکوشمی به تواضع نبینمی                  از هر خسی مذلت و از هر کسی عنا

با جاهلان اگرچه به صورت برابرم                     فرقی بود هرآینه آخر میان ما

آمد نصیب من ز همه مردمان دو چیز                از دوستان مذلت و از دشمنان جفا

قومی ره منازعت من گرفته‌اند                        بی‌عقل و بی‌کفایت و بی‌فضل و بی‌دها

بر دشمنان همی نتوان بود موتمن                   بر دوستان همی نتوان کرد متکا

من جز به شخص نیستم آن قوم را نظیر            شمشیر جز به رنگ نماند به گندنا

با من همه خصومت ایشان عجب ترست           ز آهنگ مورچه به سوی جنگ اژدها

گردد همی شکافته دلشان ز خشم من             همچون مه از اشارت انگشت مصطفا

چون گیرم از برای حکیمی قلم به دست            گردد همه دعاوی آن طایفه هبا

 ناچار بشکند همه ناموس جاودان                   در موضعی که در کف موسا بود عصا

ایشان به نزد خلق نیابند رتبتی                       تا طبعشان بود ز همه دانشی خلا

 

2

 

مرد هشیار در این عهد کمست              ور کسی هست بدین متهمست

زیرکان را ز در عالم و شاه                     وقت گرمست نه وقت کرمست

هست پنهان ز سفیهان چو قدم              هر کر پا در ره حکمت قدمست

و آن که راهست ز حکمت رمقی            خونش از بیم چو شاخ به قمست

و آن که بیناست رود از پی امن              راه در بسته چو جذر اصمست

از غم و خال شرف مر همه را                 پشت دل بر شبه نقش غمست

هر کجا جاه در آن جاه چهست               هر کجا سیم در آن سیم سمست

هر کرا عزلت خرسندی خوست              گر چه اندر سقر اندر ارمست

گوشه گشتست بسان حکمت              هر که جوینده‌ی فضل و حکمست

دست آن کز قلم ظلم تهیست               پای آنکس به حقیقت قلمست

رسته نزد همه کس فتنه گیاه              هر کجا بوی تف و نام نمست

همه شیران زمین در المند                  در هوا شیر علم بی‌المست

هر که را بینی پر باد ز کبر                   آن نه از فربهی آن از ورمست

از یکی در نگری تا به هزار                  همه را عشق دوام و درمست

پادشا را ز پی شهوت و آز                  رخ به سیمین برو سیمین صنمست

امرا را ز پی ظلم و فساد                   دل به زور و زر و خیل و حشمست

سگ پرستان را چون دم سگان           بهر نان پشت دل و دین به خمست 

 فقها را غرض از خواندن فقه               حیله‌ی بیع و ریا و سلمست

 علما را ز پی وعظ و خطاب                جگر از بهر تعصب به دمست

صوفیان را ز پی رندان کام                   قبله‌شان شاهد و شمع و شکمست

 

 

 

 

نمونه‌‌هایی از غزل‌های سنایی           

 

1

گفتی كه «نخواهیم تو را گر بت چینی!»               ظنم نه چنان بود كه با ما تو چنینی
بر آتش تیزم بنشانی، بنشینم           بر دیده خویشت بنشانم ننشینی

ای بس كه بجویی و مرا باز نیابی              ای بس كه بپویی و مرا باز نبینی

با ما به زبانی و به دل با دگرانی                      هم دوست‏تر از من نبود هر كه گزینی

من بر سر صلحم تو چرا بر سر جنگی؟            من بر مهرم تو چرا بر سر كینی؟

گویی: «دگری گیر!» مها! شرط نباشد                                    تو یار نخستین من و باز پسینی

2

جمالت کرد، جانا، هست ما را                         جلالت کرد، ماها، پست ما را

دلآراما، نگارا، چون تو هستی                          همه چیزی که باید، هست ما را

شراب عشق روی خرم‌ات کرد                         بسان نرگس تو، مست ما را

اگر روزی کف پایت ببوسم                              بود بر هر دو عالم، دست ما را

تمنای لب‌ات شوریده دارد                              چو مشکین زلف تو، پیوسته ما را

چو صیاد خرد، لعل تو باشد                             سر زلف تو شاید، شست ما را

زمانه بند شستت کی گشاید                         چو زلفین تو محکم، بست ما را

 

3

ساقیا دانی که مخموریم در ده جام را                     ساعتی آرام ده این عمر بی آرام را

میرمجلس چون تو باشی با جماعت در نگر             خام در ده پخته را و پخته در ده خام را

قالب فرزند آدم آز را منزل شدست                         اندُه پیشی و بیشی  تیره کرد ایام را

نه بهشت از ما تهی گردد نه دوزخ پر شود               ساقیا در ده شراب ارغوانی فام را

قیل و قال بایزید و شبلی و کرخی چه سود              کار، کار خویش دان اندر نورد این نام را

تا زمانی ما برون ا ز خاک آدم دم زنیم                      ننگ و نامی نیست بر ما هیچ خاص و عام را

4

 

ای ساقی می بیار پیوست                          کان یار عزیز توبه بشکست

بر خاست ز جای زهد و دعوی                      در می‌کده با نگار بنشست

بنهاد ز سر ریا و طامات                               از صومعه ناگهان برون جست

بگشاد ز پا بند تکلیف                                زنار مغانه بر میان بست

می خورد و مرا به گفت می خور                  تا بتوانی مباش جز مست

اندر ره نیستی همی رو                             آتش  در زن به هر چیزی هست

5

جام می پر کن که بی جام مییم انجام نیست               تا به کام او شوم این کار جز ناکام نیست

ساقیا ساغر دمادم کن مگر مستی کنم                      زان که در هجر دلآرامم مرا آرام نیست

ای پسر دی رفت و فردا خود ندانم چون بُود           عاشقی ورزیم و زین به در جهان خودکام نیست

دام دارد چشم ما دامی نهاده بر نهیم               کیست کو هم بسته و پا بسته‌ی این دام نیست

6

ای سنایی جان ده و در بند کام دل مباش            راه رو چون زندگان چون مرده بر منزل مباش

چون نپاشی آب رحمت نار زحمت کم فروز           ور نباشی خاک معنی آب بی حاصل مباش

رافت یاران نباشی آفت ایشان مشو                    سیرت حق چون نباشی صورت باطل مباش

در میان عارفان جز نکته‌ی روشن مگوی               در کتاب عاشقان جز آیت مشکل مباش

در منای قرب یاران جان اگر قربان کنی                 جز به تیغ مهر او در پیش او بسمل مباش

  گر همی خواهی که با معشوق در هودج بُوی         با عدو و خصم او همواره در محمل مباش

گر شوی جان جز هوای دوست رامسکن مشو         ور شوی دل جز نگار عشق را قابل مباش

روی چون زی کعبه کردی رای بتخانه مکن                دشمنان دوست را جز حنظل قاتل مباش

در نهاد تست با تو دشمن معشوق تو                     مانع او گر نه‌ای باری بدو مایل مباش

 

 

نمونه‌هایی از رباعی های سنایی

1

غم خوردن این جهان فانی هوس است                     از هستی ما به نیستی یک نفس است

نیکویی کن اگر ترا دست‌رس است                           کین عالم، یادگار بسیار کس است

2

تا این دل من همیشه عشق اندیش است                     هر روز مرا تازه بلایی پیش است

عیبم مکنید اگر دل من ریش است                           کز عشق مراد خانه‌ی ویران بیش است

3

آن‌جا که سر تیغ ترا یافتن است                        جان را سوی او به عشق شتافتن است

زان تیغ اگرچه روی برتافتن است                    یک جان دادن هزار جان یافتن است

4

آن کس که بیاد او مرا کار نکوست                با دشمن من همی زید در یک پوست

گر دشمن بنده را همی دارد دوست                بد بختی بنده است نه بد عهدی اوست

5

با سینه‌ی این و آن چه گویی  غم خویش          از دیده‌ی این و آن چه جویی نم خویش

بر ساز تو عالمی زبیش و کم خویش               آن گاه بزی به ناز در عالم خویش

6

می بر کف گیر و هر دو عالم بفروش                بی‌هوده مدار هر دو عالم به فروش

گر هر دو جهان نباشدت در فرمان                   در دوزخ، مست، به که در خلد، به هوش

7

تا هشیاری، به طعم مستی نرسی                      تا تن ندهی، به جان پرستی نرسی

تا در ره عشق دوست، چون آتش و آب             از خود نشوی، نیست، به هستی  نرسی

8

گر آمدنم ز من بُدی، نامدمی                       ور نیز شدن، ز من بُدی، کی شُدمی

به زان نبُدی، که اندرین دهر خراب               نه آمدمی، نه شدمی، نه بُدمی

9

تا کی ز غم جهان امانی خواهی                   تا کی به مراد خود جهانی خواهی

چون در خور خویشتن تمنا نکنی                 زین مسجد و زان می‌کده نانی خواهی

 

این هم چند نمونه از بیت‌های زیبای وی

آن‌چنان زی که بمیری به‌ رهی                  نه چنان زی که بمیری به رهند

ای بی‌خبر از سوخته و سوختنی                عشق آمدنی بود نه ‌آموختنی

 

 با بدان کم نشین که در مانی                      خو پذیر است نفس انسانی

 

در جستن نان، آب رخ خویش مریزید            در نار مسوزید روان از پی نان را

 

هر کجا ظلم رخت افکنده است                     مملکت را ز بیخ بر کنده است

 

ای سنایی کفر و دین در عاشقی یکسان شمر    جان ده اندر عشق و آنگه جان ستان را جان شمر

 

هست خوش باشد کسی را کو ز خود باشد بری    خوش بود مستی و هستی خاصه بر روی نگار

 

من به حق باقی شدم اکنون که از خود فانیم        هان ز خود فانی مطلق شو به حق شو استوار

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 22:16  توسط علی انصاری   | 

شعر فروغ -دیوار

 

 ديوار

 گنه كردم گناهی پر ز لذت

كنار پيكری لرزان و مدهوش

خداوندا چه می دانم چه كردم

در آن خلوتگه تاريك و خاموش

  در آن خلوتگه تاريك و خاموش

نگه كردم بچشم پر ز رازش

دلم در سينه بی تابانه لرزيد

ز خواهش های چشم پر نيازش

  در آن خلوتگه تاريك و خاموش

پريشان در كنار او نشستم

لبش بر روی لب هايم هوس ريخت

زاندوه دل ديوانه رستم

 

 

فرو خواندم بگوشش قصه عشق:

ترا می خواهم ای جانانه من

ترا می خواهم ای آغوش جانبخش

ترا  ای عاشق ديوانه من

 هوس در ديدگانش شعله افروخت

شراب سرخ در پيمانه رقصيد

تن من در میان بستر نرم

بروی سينه اش مستانه لرزيد

 گنه كردم گناهی پر ز لذت

در آغوشی كه گرم و آتشين بود

گنه كردم میان بازوانی

كه داغ و كينه جوی و آهنين بود

 **

 

رؤيا

 

 با امیدی گرم و شادی بخش

با نگاهی مست و رؤيائی

دخترك افسانه می خواند

نيمه شب در كنج تنهائی:

 

 

بی گمان روزی ز راهی دور

می رسد شهزاده ای مغرور

می خورد بر سنگفرش كوچه های شهر

ضربه سم ستور بادپيمايش

 

 

می درخشد شعله خورشيد

بر فراز تاج زيبايش

تار و پود جامه اش از زر

سينه اش پنهان به زير رشته هائی از در و گوهر

 

 

می كشاند هر زمان همراه خود سوئی

باد ... پرهای كلاهش را

يا بر آن پيشانی روشن

حلقه موی سياهش را

 

مردمان در گوش هم آهسته می گويند،

«آه . . . او با اين غرور و شوكت و نيرو»

«در جهان يكتاست»

«بی گمان شهزاده ای والاست»

 

دختران سر می كشند از پشت روزن ها

گونه هاشان آتشين از شرم اين ديدار

سينه ها لرزان و پرغوغا

در طپش از شوق يك پندار

 

«شايد او خواهان من باشد.»

 

ليك گوئي ديده شهزاده زيبا

ديده مشتاق آنان را نمی بيند

او از اين گلزار عطرآگين

برگ سبزی هم نمی چيند

 

همچنان آرام و بی تشويش

می رود شادان براه خويش

می خورد بر سنگفرش كوچه های شهر

ضربه سم ستور بادپيمايش

 

مقصد او خانه دلدار زيبايش

مردمان از يكديگر آهسته می پرسند

«كيست پس اين دختر خوشبخت؟»

 

ناگهان در خانه می پيچد صدای در

سوی در گوئی ز شادی می گشايم پر

اوست . . . آري . . . اوست

 

«آه، ای شهزاده، ای محبوب رؤيائی

نيمه شب ها خواب می ديدم كه می آئی.»

 

زير لب چون كودكی آهسته می خندد

با نگاهی گرم و شوق آلود

بر نگاهم راه می بندد

 

«اي دو چشمانت رهی روشن بسوی شهر زيبائی

ای نگاهت باده ئی در جام مینائی

آه، بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرائی

ره بسی دور است

ليك در پايان اين ره . . . قصر پر نور است.»

 

می نهم پا بر ركاب مركبش خاموش

می خزم در سايه آن سينه و آغوش

می شوم مدهوش.

 

باز هم آرام و بی تشويش

می خورد بر سنگفرش كوچه های شهر

ضربه سم ستور بادپيمايش

می درخشد شعله خورشيد

برفراز تاج زيبايش.

 

 

می كشم همراه او زين شهر غمگين رخت.

مردمان با ديده حيران

زير لب آهسته می گويند

«دختر خوشبخت! . . .»

 

***

 

نغمه درد

 

 

 

در منی و اينهمه زمن جدا

با منی و ديده ات بسوی غير

بهر من نمانده راه گفتگو

تو نشسته گرم گفتگوی غير

 

غرق غم دلم بسينه می طپد

با تو بی قرار و بی تو بی قرار

وای از آن دمی كه بی خبر زمن

بركشی تو رخت خويش ازين ديار

 

سايه توام بهر كجا روی

سر نهاده ام به زير پای تو

چون تو در جهان نجسته ام هنوز

تا كه بر گزينمش بجای تو

 

شادی و غم منی بحيرتم

خواهم از تو ... در تو آورم پناه

موج وحشيم كه بی خبر ز خويش

گشته ام اسير جذبه های ماه

 

گفتی از تو بگسلم ... دريغ و درد

رشته وفا مگر گسستنی است؟

بگسلم ز خويش و از تو نگسلم

عهد عاشقان مگر شكستنی است؟

 

ديدمت شبی بخواب و سرخوشم

وه ... مگر بخواب ها به بينمت

غنچه نيستی كه مست اشتياق

خيزم وز شاخه ها بچينمت

 

شعله می كشد به ظلمت شبم

آتش كبود ديدگان تو

ره مبند ... بلكه ره برم بشوق.

در سراچه غم نهان تو

 

***

 

گمشده

 

 

 

بعد از آن ديوانگي ها اي دريغ

باورم نايد كه عاشق گشته ام

گوئيا «او» مرده در من كاينچنين

خسته و خاموش و باطل گشته ام

 

هر دم از آئينه می پرسم ملول

چيستم ديگر، بچشمت چيستم؟

ليك در آئينه می بينم كه، وای

سايه ای هم زانچه بودم نيستم

 

همچو آن رقاصه هندو به ناز

پای می كوبم ولی بر گور خويش

وه كه با صد حسرت اين ويرانه را

روشنی بخشيده ام از نور خويش

 

ره نمی جويم بسوی شهر روز

بی گمان در قعر گوری خفته ام

گوهری دارم ولی او را ز بيم

در دل مرداب ها بنهفته ام

 

می روم ... اما نمی پرسم ز خويش

ره كجا ... ؟ منزل كجا ... ؟ مقصود چيست؟

بوسه می بخشم ولی خود غافلم

كاين دل ديوانه را معبود كيست

 

«او» چو در من مرد، ناگه هر چه بود

در نگاهم حالتی ديگر گرفت

گوئيا شب با دو دست سرد خويش

روح بی تاب مرا در بر گرفت

 

آه ... آری... اين منم ... اما چه سود

«او» كه در من بود، ديگر، نيست، نيست

می خروشم زير لب ديوانه وار

«او» كه در من بود، آخر كيست، كيست؟

 

***

 

اندوه پرست

 

 

 

كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم

كاش چون پائيز خاموش و ملال انگيز بودم

برگ های آرزوهايم يكايك زرد می شد

آفتاب ديدگانم سرد می شد

آسمان سينه ام پر درد می شد

ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد

اشگ هايم همچو باران

دامنم را رنگ می زد

وه ... چه زيبا بود اگر پائيز بودم

وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم

شاعری در چشم من می خواند ... شعری آسمانی

در كنارم قلب عاشق شعله می زد

در شرار آتش دردی نهانی

نغمه من ...

همچو آوای نسيم پر شكسته

عطر غم می ريخت بر دل های خسته

پيش رویم:

چهره تلخ زمستان جوانی

پشت سر:

آشوب تابستان عشقی ناگهانی

سينه ام:

منزلگه اندوه و درد و بدگمانی

كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم

 

***

 

قربانی

 

 

 

امشب بر آستان جلال تو

آشفته ام ز وسوسه الهام

جانم از اين تلاش به تنگ آمد

ای شعر ... اي الهه خون آشام

 

ديريست كان سرود خدائی را

در گوش من به مهر نمی خوانی

دانم كه باز تشنه خون هستی

اما ... بس است اينهمه قربانی

 

خوش غافلی كه از سر خودخواهی

با بنده ات به قهر چها كردی

چون مهر خويش در دلش افكندی

او را ز هر چه داشت جدا كردی

 

دردا كه تا بروی تو خنديدم

در رنج من نشستی و كوشيدی

اشكم چون رنگ خون شقايق شد

آنرا بجام كردی و نوشيدی

 

چون نام خود بپای تو افكندم

افكنديم به دامن دام ننگ

آه ... ای الهه كيست كه می كوبد

 

آئينه امید مرا بر سنگ؟

در عطر بوسه های گناه آلود

رؤيای آتشين ترا ديدم

همراه با نوای غمی شيرين

 

در معبد سكوت تو رقصيدم

اما ... دريغ و درد كه جز حسرت

هرگز نبوده باده به جام من

افسوس ... ای امید خزان ديده

 

كو تاج پر شكوفه نام من؟

از من جز اين دو ديده اشگ آلود

آخر بگو ... چه مانده كه بستانی؟

ای شعر ... ای الهه خون آشام

ديگر بس است ... اينهمه قربانی!

 

***

 

آرزو

 

 

 

كاش بر ساحل رودی خاموش

عطر مرموز گياهی بودم

چو بر آنجا گذرت می افتاد

بسراپای تو لب می سودم

 

 كاش چون نای شبان می خواندم

بنوای دل ديوانه تو

خفته بر هودج مواج نسيم

می گذشتم ز در خانه تو

 

...

 

كاش چون ياد دل انگيز زنی

می خزيدم به دلت پر تشويش

ناگهان چشم ترا می ديدم

خيره بر جلوه زيبائی خويش

 

 كاش در بستر تنهائی تو

پيكرم شمع گنه می افروخت

ريشه زهد تو و حسرت من

زين گنه كاری شيرين می سوخت

 

كاش از شاخه سرسبز حيات

گل اندوه مرا می چيدی

كاش در شعر من ای مايه عمر

شعله راز مرا می ديدی

 

***

 

آبتنی

 

 

 

لخت شدم تا در آن هوای دل انگيز

پيكر خود را به آب چشمه بشويم

وسوسه می ريخت بر دلم شب خاموش

تا غم دل را بگوش چشمه بگويم

 

آب خنك بود و موج های درخشان

ناله كنان گرد من به شوق خزيدند

گوئی با دست های نرم و بلورين

جان و تنم را بسوی خويش كشيدند

 

بادی از آن دورها وزيد و شتابان

دامنی از گل بروی گيسوی من ريخت

عطر دلاويز و تند پونه وحشی

از نفس باد در مشام من آويخت

 

چشم فرو بستم و خموش و سبكروح

تن به علف های نرم و تازه فشردم

همچو زنی كاو غنوده در بر معشوق

يكسره خود را به دست چشمه سپردم

 

روی دو ساقم لبان مرتعش آب

بوسه زن و بی قرار و تشنه و تبدار

ناگه در هم خزيد ... راضی و سرمست

جسم من و روح چشمه سار گنه كار

 

***

 

سپيده عشق

 

 

 

آسمان همچو صفحه دل من

روشن از جلوه های مهتابست

امشب از خواب خوش گريزانم

كه خيال تو خوشتر از خوابست

 

خيره بر سايه های وحشی بيد

می خزم در سكوت بستر خويش

باز دنبال نغمه ای دلخواه

می نهم سر بروی دفتر خويش

 

تن صدها ترانه می رقصد

در بلور ظريف آوايم

لذتی ناشناس و رؤيا رنگ

می دود همچو خون به رگ هايم

 

آه ... گوئی ز دخمه دل من

روح شبگرد مه گذر كرده

يا نسيمی در اين ره متروك

دامن از عطر ياس تر كرده

 

بر لبم شعله های بوسه تو

می شكوفد چو لاله گرم نياز

در خيالم ستاره ای پر نور

می درخشد میان هاله راز

 

ناشناسی درون سينه من

پنجه بر چنگ و رود می سايد

همره نغمه های موزونش

گوئيا بوی عود می آيد

 

آه ... باور نمی كنم كه مرا

با تو پيوستنی چنين باشد

نگه آندو چشم شورافكن

سوی من گرم و دلنشين باشد

 

بی گمان زان جهان رؤيائی

زهره بر من فكنده ديده عشق

می نويسم بروی دفتر خويش

«جاودان باشی، ای سپيده عشق»

 

***

 

بر گور ليلی

 

 

 

آخر گشوده شد ز هم آن پرده های راز

آخر مرا شناختی ای چشم آشنا

چون سايه ديگر از چه گريزان شوم ز تو

من هستم آن عروس خيالات ديرپا

 

چشم منست اينكه در او خيره مانده ای

ليلی كه بود؟ قصه چشم سياه چيست؟

در فكر اين مباش كه چشمان من چرا

چون چشم های وحشی ليلی سياه نيست

 

در چشم های ليلی اگر شب شكفته بود

در چشم من شكفته گل آتشين عشق

لغزيده بر شكوفه لب های خامشم

بس قصه ها ز پيچ و خم دلنشين عشق

 

در بند نقش های سرابی و غافلی

برگرد ... اين لبان من، اين جام بوسه ها

از دام بوسه راه گريزی اگر كه بود

ما خود نمی شديم چنين رام بوسه ها!

 

***

 

 

 

اعتراف

 

تا نهان سازم از تو بار دگر

راز اين خاطر پريشان را

می كشم بر نگاه ناز آلود

نرم و سنگين حجاب مژگان را

 

دل گرفتار خواهش جانسوز

از خدا راه چاره می جويم

پارساوار در برابر تو

سخن از زهد و توبه می گويم

 

آه ... هرگز گمان مبر كه دلم

با زبانم رفيق و همراهست

هر چه گفتم دروغ بود، دروغ

كی ترا گفتم آنچه دلخواهست

 

تو برايم ترانه می خوانی

سخنت جذبه ای نهان دارد

گوئيا خوابم و ترانه تو

از جهانی دگر نشان دارد

 

شايد اينرا شنيده ای كه زنان

در دل «آری» و «نه» به لب دارند

ضعف خود را عيان نمی سازند

رازدار و خموش و مكارند

 

آه، من هم زنم، زنی كه دلش

در هوای تو می زند پر و بال

دوستت دارم ای خيال لطيف

دوستت دارم ای امید محال

 

***

 

ياد يكروز

 

 

 

خفته بوديم و شعاع آفتاب

بر سراپامان بنرمی می خزيد

روی كاشی های ايوان دست نور

سايه هامان را شتابان می كشيد

 

موج رنگين افق پايان نداشت

آسمان از عطر روز آكنده بود

گرد ما گوئی حرير ابرها

پرده ای نيلوفری افكنده بود

 

«دوستت دارم» خموش و خسته جان

باز هم لغزيد بر لب های من

ليك گوئی در سكوت نيمروز

گم شد از بی حاصلی آوای من

 

ناله كردم: آفتاب ... ای آفتاب

بر گل خشكيده ای ديگر متاب

تشنه لب بوديم و او ما را فريفت

در كوير زندگانی چون سراب

 

در خطوط چهره اش ناگه خزيد

سايه های حسرت پنهان او

چنگ زد خورشيد بر گيسوی من

آسمان لغزيد در چشمان او

 

آه ... كاش آن لحظه پايانی نداشت

در غم هم محو و رسوا می شديم

كاش با خورشيد می آمیختيم

كاش همرنگ افق ها می شديم

 

***

 

موج

 

 

 

تو در چشم من همچو موجی

خروشنده و سركش و ناشكيبا

كه هر لحظه ات می كشاند بسوئی

نسيم هزار آرزوی فريبا

 

تو موجی

تو موجی و دريای حسرت مكانت

پريشان رنگين افق های فردا

نگاه مه آلوده ديدگانت

 

تو دائم بخود در ستيزی

تو هرگز نداری سكونی

تو دائم ز خود می گريزی

تو آن ابر آشفته نيلگونی

 

چه می شد خدايا ...

چه می شد اگر ساحلی دور بودم؟

شبی با دو بازوی بگشوده خود

ترا می ربودم ... ترا می ربودم

 

***

 

شوق

 

 

 

ياد داری كه ز من خنده كنان پرسيدی

چه ره آورد سفر دارم از اين راه دراز؟

چهره ام را بنگر تا بتو پاسخ گويد

اشگ شوقی كه فرو خفته به چشمان نياز

 

چه ره آورد سفر دارم ای مايه عمر؟

سينه ای سوخته در حسرت يك عشق محال

نگهی گمشده در پرده رؤيائی دور

پيكری ملتهب از خواهش سوزان وصال

 

چه ره آورد سفر دارم ... ای مايه عمر؟

ديدگانس همه از شوق درون پر آشوب

لب گرمی كه بر آن خفته به امید و نياز

بوسه ای داغتر از بوسه خورشيد جنوب

 

ای بسا در پی آن هديه كه زيبنده تست

در دل كوچه و بازار شدم سرگردان

عاقبت رفتم و گفتم كه ترا هديه كنم

پيكری را كه در آن شعله كشد شوق نهان

 

چو در آئينه نگه كردم، ديدم افسوس

جلوه روی مرا هجر تو كاهش بخشيد

دست بر دامن خورشيد زدم تا بر من

عطش و روشنی و سوزش و تابش بخشيد

 

حاليا ... اين منم اين آتش جانسوز منم

ای امید دل ديوانه اندوه نواز

بازوان را بگشا تا كه عيانت سازم

چه ره آورد سفر دارم از اين راه دراز

 

***

 

اندوه تنهايي

 

 

 

پشت شيشه برف می بارد

پشت شيشه برف می بارد

در سكوت سينه ام دستی

دانه اندوه می كارد

 

مو سپيد آخر شدی ای برف

تا سرانجامم چنين ديدی

در دلم باريد ... ای افسوس

بر سر گورم نباريدی

 

چون نهالی سست می لرزد

روحم از سرمای تنهائی

می خزد در ظلمت قلبم

وحشت دنيای تنهائی

 

ديگرم گرمی نمی بخشی

عشق، ای خورشيد يخ بسته

سينه ام صحرای نومیديست

خسته ام، از عشق هم خسته

 

غنچه شوق تو هم خشكيد

شعر، ای شيطان افسونكار

عاقبت زين خواب دردآلود

جان من بيدار شد، بيدار

 

بعد از او بر هر چه رو كردم

ديدم افسون سرابی بود

آنچه می گشتم به دنبالش

وای بر من، نقش خوابی بود

 

ای خدا ... بر روی من بگشای

لحظه ای درهای دوزخ را

تا به كی در دل نهان سازم

حسرت گرمای دوزخ را؟

 

ديدم ای بس آفتابی را

كاو پياپی در غروب افسرد

آفتاب بی غروب من!

ای ديغا، درجنوب! افسرد

 

بعد از او ديگر چه می جويم؟

بعد از او ديگر چه می پايم؟

اشك سردی تا بيفشانم

گور گرمی تا بياسايم

 

پشت شيشه برف می بارد

پشت شيشه برف می بارد

در سكوت سينه ام دستی

دانه اندوه می كارد

 

***

 

 

 

قصه ای در شب

 

چون نگهبانی كه در كف مشعلی دارد

می خرامد شب میان شهر خواب آلود

خانه ها با روشنائی های رؤيايی

يك به يك درگيرودار بوسه بدرود

 

ناودان ها ناله ها سر داده در ظلمت

در خروش از ضربه های دلكش باران

می خزد بر سنگفرش كوچه های دور

نور محوی از پی فانوس شبگردان

 

دست زيبائی دری را می گشايد نرم

می دود در كوچه برق چشم تبداری

كوچه خاموشست و در ظلمت نمی پيچد

بانگ پای رهروی از پشت ديواری

 

باد از ره می رسد عريان و عطر آلود

خيس، باران می كشد تن بر تن دهليز

در سكوت خانه می پيچد نفس هاشان

ناله های شوقشان لرزان و وهم انگيز

 

چشم ها در ظلمت شب خيره بر راهست

جوی می نالد كه «آيا كيست دلدارش؟»

شاخه ها نجوا كنان در گوش يكديگر

«ای دريغا ... در كنارش نيست دلدارش»

 

كوچه خاموشست و در ظلمت نمی پيچد

بانگ پای رهروی از پشت ديوار

می خزد در آسمان خاطری غمگين

نرم نرمك ابر دودآلود پنداری

 

بر كه می خندد فسون چشمش ای افسوس؟

وز كدامین لب لبانش بوسه می جويد؟

پنجه اش در حلقه موی كه می لغزد؟

با كه در خلوت بمستی قصه می گويد؟

 

تيرگی ها را بدنبال چه می كاوم؟

پس چرا در انتظارش باز بيدارم؟

در دل مردان كدامین مهر جاويد است؟

نه ... دگر هرگز نمی آيد بديدارم

 

پيكری گم می شود در ظلمت دهليز

باد در را با صدائی خشك می بندد

مرده ای گوئی درون حفره گوری

بر امیدی سست و بی بنياد می خندد

 

***

 

شكست نياز

 

 

آتشی بود و فسرد

رشته ای بود و گسست

دل چو از بند تو رست

جام جادوئی اندوه شكست

 

آمدم تا بتو آويزم

ليك ديدم كه تو آن شاخه بی برگی

ليك ديدم كه تو به چهره امیدم

خنده مرگی

 

وه چه شيرينست

بر سر گور تو ای عشق نيازآلود

پای كوبيدن

وه چه شيرينست

از تو ای بوسه سوزنده مرگ آور

چشم پوشيدن

 

وه چه شيرينست

از تو بگسستن و با غير تو پيوستن

در بروی غم دل بستن

كه بهشت اينجاست

بخدا سايه ابر و لب كشت اينجاست

 

تو همان به كه نينديشی

بمن و درد روانسوزم

كه من از درد نياسايم

كه من از شعله نيفروزم

 

***

 

شكوفه اندوه

 

 

 

شادم كه در شرار تو می سوزم

شادم كه در خيال تو می گريم

شادم كه بعد وصل تو باز اينسان

در عشق بی زوال تو می گريم

 

پنداشتی كه چون ز تو بگسستم

ديگر مرا خيال تو در سر نيست

اما چه گويمت كه جز اين آتش

بر جان من شراره ديگر نيست

 

شب ها چو در كناره نخلستان

كارون ز رنج خود به خروش آيد

فريادهای حسرت من گوئی

از موج های خسته به گوش آيد

 

شب لحظه ای بساحل او بنشين

تا رنج آشكار مرا بينی

شب لحظه ای به سايه خود بنگر

تا روح بی قرار مرا بينی

 

من با لبان سرد نسيم صبح

سر می كنم ترانه برای تو

من آن ستاره ام كه درخشانم

هر شب در آسمان سرای تو

 

غم نيست گر كشيده حصاری سخت

بين من و تو پيكر صحراها

من آن كبوترم كه به تنهائی

پر می كشم به پهنه درياها

 

شادم كه همچو شاخه خشكی باز

در شعله های قهر تو می سوزم

گوئی هنوز آن تن تبدارم

كز آفتاب شهر تو می سوزم

 

در دل چگونه ياد تو می میرد

ياد تو ياد عشق نخستين است

ياد تو آن خزان دل انگيزيست

كاو را هزار جلوه رنگين است

 

بگذار زاهدان سيه دامن

رسوا ز كوی و انجمنم خوانند

نام مرا به ننگ بيالايند

اينان كه آفريده شيطانند

 

اما من آن شكوفه اندوهم

كز شاخه های ياد تو می رویم

شب ها ترا بگوشه تنهائی

در ياد آشنای تو می جويم

 

***

 

پاسخ

 

 

 

بر روی ما نگاه خدا خنده می زند.

هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ايم

زيرا چو زاهدان سيه كار خرقه پوش

پنهان ز ديدگان خدا می نخورده ايم

 

پيشانی ار ز داغ گناهی سيه شود

بهتر ز داغ مهر نماز از سر ريا

نام خدا نبردن از آن به كه زير لب

بهر فريب خلق بگوئی خدا خدا

 

ما را چه غم كه شيخ شبی در میان جمع

بر رویمان ببست به شادی در بهشت

او می گشايد ... او كه به لطف و صفای خويش

گوئی كه خاك طينت ما را ز غم سرشت

 

توفان طعنه خنده ما را ز لب نشست

كوهيم و در میانه دريا نشسته ايم

چون سينه جای گوهر يكتای راستيست

زين رو بموج حادثه تنها نشسته ايم

 

مائيم ... ما كه طعنه زاهد شنيده ايم

مائيم ... ما كه جامه تقوی دريده ايم

زيرا درون جامه بجز پيكر فريب

زين هاديان راه حقيقت نديده ايم!

 

آن آتشی كه در دل ما شعله می كشيد

گر در میان دامن شيخ اوفتاده بود

ديگر بما كه سوخته ايم از شرار عشق

نام گناهكاره رسوا! نداده بود

 

بگذار تا به طعنه بگويند مردمان

در گوش هم حكايت عشق مدام! ما

«هرگز نمیرد آنكه دلش زنده شد بعشق

ثبت است در جريده عالم دوام ما»

 

***

 

ديوار

 

 

 

در گذشت پر شتاب لحظه هاي سرد

چشم های وحشی تو در سكوت خويش

گرد من ديوار می سازد

می گريزم از تو در بيراه های راه

 

 

تا ببينم دشت ها را در غبار ماه

تا بشويم تن به آب چشمه های نور

در مه رنگين صبح گرم تابستان

پر كنم دامان ز سوسن های صحرائی

بشنوم بانگ خروسان را ز بام كلبه دهقان

 

 

می گريزم از تو تا در دامن صحرا

سخت بفشارم بروی سبزه ها پا را

يا بنوشم شبنم سرد علف ها را

 

 

می گريزم از تو تا در ساحلی متروك

از فراز صخره های گمشده در ابر تاريكی

بنگرم رقص دوار انگيز توفان های دريا را

 

 

در غروبی دور

چون كبوترهای وحشی زير پر گيرم

دشت ها را، كوه ها را، آسمان ها را

بشنوم از لابلای بوته های خشك

نغمه های شادی مرغان صحرا را

 

 

می گريزم از تو تا دور از تو بگشايم

راه شهر آرزوها را

و درون شهر ...

قفل سنگين طلائی قصر رؤيا را

 

 

ليك چشمان تو با فرياد خاموشش

راه ها را در نگاهم تار می سازد

همچنان در ظلمت رازش

گرد من ديوار می سازد

 

 

عاقبت يكروز ...

می گريزم از فسون ديده ترديد

می تراوم همچو عطری از گل رنگين رؤياها

می خزم در موج گيسوی نسيم شب

می روم تا ساحل خورشيد

در جهانی خفته در آرامشی جاويد

 

نرم می لغزم درون بستر ابری طلائی رنگ

پنجه های نور می ريزد بروی آسمان شاد

طرح بس آهنگ

 

 

من از آنجا سر خوش و آزاد

ديده می دوزم به دنيائی كه چشم پر فسون تو

راه هايش را به چشمم تار می سازد

ديده می دوزم بدنيائی كه چشم پر فسون تو

همچنان در ظلمت رازش

گرد آن ديوار می سازد

 

***

 

ستيزه

 

 

 

شب چو ماه آسمان پر راز

گرد خود آهسته می پيچد حرير راز

او چو مرغی خسته از پرواز

می نشيند بر درخت خشك پندارم

شاخه ها از شوق می لرزند

 

در رگ خاموششان آهسته می جوشد

خون يادی دور

زندگی سر می شكد چون لاله ای وحشی

از شكاف گور

از زمین دست نسيمی سرد

برگ های خشك را با خشم می روبد

 

 

آه ... بر ديوار سخت سينه ام گوئی

ناشناسی مشت می كوبد

«باز كن در ... اوست

باز كن در ... اوست»

 

 

من به خود آهسته می گويم:

باز هم رؤيا

آنهم اينسان تيره و درهم

بايد از داروی تلخ خواب

عاقبت بر زخم بيداری نهم مرهم

می فشارم پلك های خسته را بر هم

ليك بر ديوار سخت سينه ام با خشم

ناشناسی مشت می كوبد

«باز كن در ... اوست

باز كن در ... اوست»

دامن از آن سرزمین دور برچيده

ناشكيبا دشت ها را نورديده

روزها در آتش خورشيد رقصيده

نيمه شب ها چون گلی خاموش

در سكوت ساحل مهتاب روئيده

«باز كن در ... اوست»

آسمان ها را به دنبال تو گرديده

در ره خود خسته و بی تاب

ياسمن ها را به بوی عشق بوئيده

بال های خسته اش را در تلاشی گرم

هر نسيم رهگذر با مهر بوسيده

«باز كن در ... اوست

باز كن در ... اوست»

اشك حسرت می نشيند بر نگاه من

رنگ ظلمت می دود در رنگ آه من

 

 

ليك من با خشم می گويم:

باز هم رؤيا

آنهم اينسان تيره و درهم

بايد از داروی تلخ خواب

عاقبت بر زخم بيداری نهم مرهم

می فشارم پلك های خسته را بر هم

 

***

 

قهر

 

 

 

نگه دگر بسوی من چه می كنی؟

چو در بر رقيب من نشسته ای

به حيرتم كه بعد از آن فريب ها

تو هم پی فريب من نشسته ای

 

 

به چشم خويش ديدم آن شب ای خدا

كه جام خود به جام ديگری زدی

چو فال حافظ آن ميانه باز شد

تو فال خود به نام ديگری زدی

 

 

برو ... برو ... بسوی او، مرا چه غم

تو آفتابی ... او زمين ... من آسمان

بر او بتاب زآنكه من نشسته ام

به ناز روی شانه ستارگان

 

 

بر او بتاب زآنكه گريه می كند

در اين ميانه قلب من به حال او

كمال عشق باشد اين گذشت ها

دل تو مال من، تن تو مال او

 

 

تو كه مرا به پرده ها كشيده ای

چگونه ره نبرده ای به راز من؟

گذشتم از تن تو زانكه در جهان

تنی نبود مقصد نياز من

 

 

اگر بسويت اين چنين دويده ام

به عشق عاشقم نه بر وصال تو

به ظلمت شبان بی فروغ من

خيال عشق خوشتر از خيال تو

 

 

كنون كه در كنار او نشسته ای

تو و شراب و دولت وصال او!

گذشته رفت و آن فسانه كهنه شد

تن تو ماند و عشق بی زوال او!

 

***

 

تشنه

 

 

 

من گلی بودم

در رگ هر برگ لرزانم خزيده عطر بس افسون

در شبی تاريك روئيدم

تشنه لب بر ساحل كارون

 

 

بر تنم تنها شراب شبنم خورشيد می لغزيد

يا لب سوزنده مردی كه با چشمان خاموشش

سرزنش می كرد دستی را كه از هر شاخه سرسبز

غنچه نشكفته ای می چيد

 

 

پيكرم، فرياد زيبائی

در سكوتم نغمه خوان لب های تنهائی

ديدگانم خيره در رؤيای شوم سرزمينی دور و رؤيائی

كه نسيم رهگذر در گوش من می گفت:

«آفتابش رنگ شاد ديگری دارد»

عاقبت من بی خبر از ساحل كارون

رخت برچيدم

در ره خود بس گل پژمرده را ديدم

چشم هاشان چشمه خشك كوير غم

تشنه يك قطره شبنم

من به آن ها سخت خنديدم

 

 

تا شبی پيدا شد از پشت مه ترديد

تكچراغ شهر رؤياها

من در آنجا گرم و خواهشبار

از زمينی سخت روئيدم

نيمه شب جوشيد خون شعر در رگ های سرد من

محو شد در رنگ هر گلبرگ

رنگ درد من

منتظر بودم كه بگشايد برویم آسمان تار

ديدگان صبح سيمين را

تا بنوشم از لب خورشيد نورافشان

شهد سوزان هزاران بوسه تبدار و شيرين را

 

 

ليكن ای افسوس

من نديدم عاقبت در آسمان شهر رؤياها

نور خورشيدی

زير پايم بوته های خشك با اندوه می نالند

«چهره خورشيد شهر ما دريغا سخت تاريك است!»

خوب می دانم كه ديگر نيست اميدی

نيست اميدی

 

 

محو شد در جنگل انبوه تاريكی

چون رگ نوری طنين آشنای من

قطره اشگی هم نيفشاند آسمان تار

از نگاه خسته ابری به پای من

 

 

من گل پژمرده ای هستم

چشم هايم چشمه خشك كوير غم

تشنه يك بوسه خورشيد

تشنه يك قطره شبنم

 

***

 

ترس

 

 

 

شب تيره و ره دراز و من حيران

فانوس گرفته او به راه من

بر شعله بی شكيب فانوسش

وحشت زده می دود نگاه من

 

 

بر ما چه گذشت؟ كس چه می داند

در بستر سبزه های تر دامان

گوئی كه لبش به گردنم آويخت

الماس هزار بوسه سوزان

 

 

بر ما چه گذشت؟ كس چه می داند

من او شدم ... او خروش درياها

من بوته وحشی نيازی گرم

او زمزمه نسيم صحراها

 

 

من تشنه ميان بازوان او

همچون علفی ز شوق روئيدم

تا عطر شكوفه های لرزان را

در جام شب شكفته نوشيدم

 

 

باران ستاره ريخت بر مويم

از شاخه تكدرخت خاموشی

در بستر سبزه های تر دامان

من ماندم و شعله های آغوشی

 

 

می ترسم از اين نسيم بی پروا

گر با تنم اينچنين درآويزد

ترسم كه ز پيكرم ميان جمع

عطر علف فشرده برخيزد!

 

 

***

 

دنيای سايه ها

 

 

 

شب به روی جاده نمناك

سايه های ما ز ما گوئی گريزانند

دور از ما در نشيب راه

در غبار شوم مهتابی كه می لغزد

سرد و سنگين بر فراز شاخه های تاك

سوی يگديگر بنرمی پيش می رانند

 

 

شب به روی جاده نمناك

در سكوت خاك عطرآگين

ناشكيبا گه به يكديگر مي آويزند

سايه های ما ...

 

 

همچو گل هائی كه مستند از شراب شبنم دوشين

گوئی آنها در گريز تلخشان از ما

نغمه هائی را كه ما هرگز نمی خوانيم

نغمه هائی را كه ما با خشم

در سكوت سينه می رانيم

زير لب با شوق می خوانند

 

 

ليك دور از سايه ها

بی خبر از قصه دلبستگی هاشان

از جدائی ها و از پيوستگی هاشان

جسم های خسته ما در ركود خويش

زندگی را شكل می بخشند

 

 

شب به روی جاده نمناك

ای بسا پرسيده ام از خود

«زندگی آيا درون سايه ها مان رنگ می گيرد؟»

«يا كه ما خود سايه های سايه های خويشتن هستيم؟»

 

 

از هزاران روح سرگردان،

گرد من لغزيده در امواج تاريكي،

سايه من كو؟

«نور وحشت می درخشد در بلور بانگ خاموشم»

سايه من كو؟

سايه من كو؟

 

 

من نمی خواهم

سايه ام را لحظه ای از خود جدا سازم

من نمی خواهم

او بلغزد دور از من روی معبرها

يا بيفتد خسته و سنگين

زير پای رهگذرها

او چرا بايد به راه جستجوی خويش

روبرو گردد

با لبان بسته درها؟

او چرا بايد بسايد تن

بر در و ديوار هر خانه؟

او چرا بايد ز نوميدی

پا نهد در سرزمينی سرد و بيگانه؟!

آه ... ای خورشيد

سايه ام را از چه از من دور می سازی؟

 

 

 

از تو می پرسم:

تيرگی درد است يا شادی؟

جسم زندانست يا صحرای آزادی؟

ظلمت شب چيست؟

شب،

سايه روح سياه كيست؟

 

 

او چه می گويد؟

او چه می گويد؟

خسته و سرگشته و حيران

می دوم در راه پرسش های بی پايان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 21:43  توسط علی انصاری   | 

شعر شهریار


هماي رحمت

علی اي هماي رحمت توچه آیتی خدا را !

که به ما سوا فکندي همه سایه هما را

دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین

به علی شناختم من،به خدا قسم،خدا را

مگر اي سحاب رحمت تو بباري ارنه دوزخ

به شرار قهر سوزد همه جان ما سوا را

برو اي گداي مسکین در خانه علب زن

که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من

چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا

به جز از علی که آرد پسري ابوالعجایب

که علم کند به عالم شهداي کربلا را ؟

چو به دوست عهد بندد زمیان پاك بازان

چو علی که می تواند که به سر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحیرم چه نام شه ملک لافتی را

به دوچشم خود فشانم هله اي نسیم رحمت

که زکوي او غباري به آر توتیا را

 

به امید آنکه شاید برسد به خاك پایت

چه پیام ها سپردم،همه سوز دل،صبا را

چه تویی قضاي گردان،به دعاي مستمندان

که زجان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چو ناي هر دم،ز نواي شوق او دم؟

که لسان غیب خوش تر بنوازد این نوا را

همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی »

« به پیام آشنایی بنوازد آشنا را

زنواي مرغ یا حق بشنو که در دل شب

غم دل به دوست گفتن چه خوش است

شهریارا

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 21:32  توسط علی انصاری   | 

هوشنگ ابتهاج

چکامه های گزیده

هوشنگ ابتهاج (ه . الف. سایه)

چون ناله وداع غم انگیز

و جانگزاست

اندوهناک و شوم چو فریاد مرغ حق

این نغمه عزاست

این نغمه عزاست که منعشق مرده را

امشب به گور می برم و خاک می کنم

وز اشک غم که می چکد از چشم آرزو

رخ پاک می کنم

مرگ روز

می رفت آفتاب و به دنبال می کشید

دامن ز دست کشته خود روز نیمه جان

خونین فتاده روز از آن تیغ خون فشان

در خاک می تپید و پی یار می خزید

خندید آفتاب که: این اشک و آه چیست؟

خوش باش روز غمزده هنگام رفتن است

چون من بخند خرم و خوش این چه شیوناست؟

ما هر دو می رویم دگر جای شکوه نیست

نالید روز خسته که: ای پادشاه نور

شادی از آن توست نه از آن من: بلی

ما هر دو می رویم ازین رهگذر ولی

تو می روی به حجله ومن می روم به گور

می خواهم از تو بشنوم

می خواهمت سرود بت بذله گوی من

روی لبش شکفت گل آرزوی من

خندید آسمان و فروریخت آفتاب

در دیه امیدم باران روشنی

جوشید اشک شادی ازین پرتو افکنی

بخشید تازگی به گل گلشن شباب

می خواهمت شنفتم و پنداشتم که اوست

پنداشتم که مژده آن صبح روشن است

پنداشتم که نغمه گم گشته من است

پنداشتم که شاهد گمنام آرزوست

خواب فریب باز ز لالایی امید

در چشم آزمایش من آشیانه ساخت

نای امید باز نوای هوس نواخت

باز بز برای بوسه دل خواهشم تپید

می خواهمت شنفتم و دنبال این سرود

رفتم به آسمان فروزنده خیال

دیدم چو بازگشتم ازین ره شکسته بال

این نغمه آه نغمه ساز فریب بود

می خواهمت بگو و دگرباره ام بسوز

در شعله فریب دم دلنشین خویش

تا نوکم امید شکیب آفرین خویش

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 21:25  توسط علی انصاری   | 

شعر شاملو 3

شبانه

یلهِ
بر ناز كای ِ چمن
رها شده باشی
پا در خنكای ِ شوخ ِ چشمه ئی
و زنجیره
زنجیره بلورین ِ صدایش را ببافد
در تجــّرد شب
واپسین وحشت جانت
نا آگاهی از سر نوشت ستار ه باشد،
غم سنگینت
تلخی ِ ساقه علفی كه به دندان می فشری

همچون حبابی نا پایدار
تصویر ِ كامل ِ گنبد ِ آسمان باشی
و روئینه
به جادوئی كه اسفندیار

مسیرِ سوزان ِ شهابی
خــّط رحیل به چشمت زند
و در ایمن تر كنج ِ گمانت
به خیال سست ِ یكی تلنگر
آبگینه عمرت
خاموش
در هم شكند

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 12:0  توسط علی انصاری   | 

شعر شاملو 2

مه

بیابان را، سراسر، مه فرا گرفته است
چراغ قریه پنهان است
موجی گرم در خون بیابان است
بیابان، خسته
لب بسته
نفس بشكسته
در هذیان گرم عرق می ریزدش آهسته
از هر بند
***
 بیابان را سراسر مه گرفته است می گوید به خود عابر
 سگان قریه خاموشند
 در شولای مه پنهان، به خانه می رسم گل كو نمی داند مرا ناگاه
در درگاه می بیند به چشمش قطره
اشكی بر لبش لبخند، خواهد گفت:
 بیابان را سراسر مه گرفته است... با خود فكر می كردم كه مه، گر
همچنان تا صبح می پائید مردان جسور از
خفیه گاه خود به دیدار عزیزان باز می گشتند
***
بیابان را
سراسر
مه گرفته است
چراغ قریه پنهانست، موجی گرم در خون بیابان است
بیابان، خسته لب بسته نفس بشكسته در هذیان گرم مه عرق می ریزدش
آهسته از هر بند...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 11:59  توسط علی انصاری   | 

شعر شاملو

مرگ نازلی

 نازلی! بهارخنده زد و ارغوان شكفت
در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه میفكن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار...
نازلی سخن نگفت،
سر افراز
دندان خشم بر جگر خسته بست رفت
***
 نازلی ! سخن بگو!
مرغ سكوت، جوجه مرگی فجیع را
در آشیان به بیضه نشسته ست!
 
نازلی سخن نگفت
چو خورشید
از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت
***
نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود:
یك دم درین ظلام درخشید و جست و رفت
نازلی سخن نگفت
نازلی بنفشه بود:
گل داد و
مژده داد: زمستان شكست!
و
رفت...
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 11:58  توسط علی انصاری   | 

شعر قيصر امين پور

ای عشق
دستی به کرم به شانه ی ما نزدی
بالی به هوای دانه ی ما نزدی
دیر است دلم چشم به راهت دارد
ای عشق ، سری به خانه ی ما نزدی


بگذار بگویمت
این دل به کدام واژه گویم چون شد
کز پرده برون و پرده دیگر گون شد
بگذار بگویمت که از ناگفتن
این قافیه در دل رباعی خون شد

از این
نه از مهر ور نه از کین می نویسم
نه از کفر و نه از دین می نویسم
دلم خون است ، می دانی برادر
دلم خون است ، از این می نویسم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 13:21  توسط علی انصاری   | 

شعر سيمين بهبهاني

تسکین

نیمه شب در بستر خاموش سرد
ناله کرد از رنج بی همبستری
سر ، میان هر دو دست خود فشرد
از غم تنهایی و بی همسری
رغبتی شیرین و طاقت سوز و تند
 در دل آشفته اش بیدار شد
گرمی خون ، گونه اش را رنگ زد
روشنی ها پیش چشمش تار شد
 آرزویی ، همچو نقشی نیمه رنگ
سر کشید و جان گرفت و زنده شد
شد زنی زیبا و شوخ و ناشناس
چهره اش در تیرگی تابنده شد
 دیده اش در چهره ی زن خیره ماند
 ره ، چه زیبا و چه مهر آمیز بود
 چنگ بر دامان او زد بی شکیب
 لیک رویایی خیال انگیز بود
 در دل تاریک شب ، بازو گشود
وان خیال زنده را در بر گرفت
اشک شوقی پیش پای او فشاند
 دامنش را بر دو چشم تر گرفت
 بوسه زد بر چهره ی زیبای او
بوسه زد ،‌اما به دست خویش زد
خست با دندان لب او را ، ولی
بر لبان تشنه ی خود نیش زد
گرمی شب ، زوزه ی سگ های شهر
پرده ی رؤیای او را پاره کرد
 سوزش جانکاه نیش پشه ها
درد بی درمان او را چاره کرد
 نیم خیزی کرد و در بستر نشست
 بر لبان خشک سیگاری نهاد
 داور اندیشه ی مغشوش او
 پیش او ، بنوشته ی مغشوش او
 پیش او ، بنوشته طوماری نهاد
وندر آن طومار ، نام آن کسان
 کز ستم ها کامرانی می کنند
دسترنج خلق می سوزند و ، خویش
فارغ از غم زندگانی می کنند
نام آنکس کز هوس هر شامگاه
 در کنار آرد زنی یا دختری
روز ، کوشد تا شکار او شود
 شام دیگر ،‌ دلفریب دیگری
او درین بستر به خود پیچید مگر
 رغبتی سوزنده را تسکین دهد
وان دگر هر شب به فرمان هوس
نو عروسی تازه را کابین دهد
سردی ی تسکین جانفرسای او
 چون غبار افتاد بر سیمای او
 زیر این سردی ، به گرمی می گداخت
اخگری از کینه ی فردای او
 

فرشته ی آزادی

سال ها پیش از این ، فرشته ی من
بند بر دست و مهر بر لب داشت
 در نگاه غمین دردآمیز
 گله ها از سیاهی شب داشت
سال ها پیش از این ، فرشته ی من
 بود نالان میان پنجه ی دیو
پیکرش نیلگون ز داغ و درفش
چهره اش خسته از شکنجه ی دیو
 دیو ، بی رحم و خشمگین ،‌او را
 نیزه در سینه و گلو کرده
 مشتی از خون او به لب برده
 پوزه ی خود در آن فرو کرده
زوزه از سرخوشی برآورده
که درین خون ، چه نشئه ی مستی ست
 وه ، که این خون گرم و سرخ ،‌ مرا
راحت جان و مایه ی هستی ست
زان ستم های سخت طاقت سوز
 خون آزادگان به جوش آمد
 ملتی کینه جوی و خشم آلود
تیغ بگرفت و در خروش آمد
مردمی ، بند صبر بگسسته
 صف کشیدند پیش دشمن خویش
 تا سر اهرمن به خک افتد
ای بسا سر جدا شد از تن خویش
 نوجوان جان سپرد ومادر او
 جامه ی صبر خویش چک نکرد
 پدرش اشک غم ز دیده نریخت
بر سر از درد و رنج خک نکرد
همسرش چهره را به پنجه نخست
 ناشکیبا نشد ز دوری ی دوست
 زانکه دانسته بود کاین همه رنج
پی آزادی فرشته ی اوست
اینک اینجا فتاده لاشه ی دیو
ناله از فرط ضعف بر نکشد
 لیک زنهار !‌ ای جوانمردان
که دگر دیو تازه سر نکشد

فوق العاده

 نیمی از شب می گذشت و خواب را
 ره نمی افتاد در چشم ترم
جانم از دردی شررزا می گداخت
خار و سوزن بود گفتی بسترم
بر سرشکم درد و غم می بست راه
می شکست اندر گلو فریاد من
بی خبر از رنج مادر ، خفته بود
 در کنارم کودک نوزاد من
خیره گشتم لحظه یی بر چهره اش
 بر لب و بر گونه و سیمای او
نقش یاران را کشیدم در خیال
تا مگر یابم یکی مانای او
شرمگین با خویش گفتم زیر لب
 با چه کس گویم که این فرزند توست ؟
 وز چه کس نالم که عمری رنج او
 یادگار لحظه یی پیوند توست ؟
گر به دامان محبت گیرمش
 همچو خود آلوده دامانش کنم
ننگ او هستم من و او ننگ من
 ننگ را بهتر که پنهانش کنم
 با چنین اندیشه ها برخاستم
جامه و قنداق نو پوشاندمش
بوسه یی بر چهر بی رنگش زدم
زان سپس با نام مینا خواندمش
ساعتی بگذشت و خود را یافتم
 در گذرگاهش و در پشت دری
شسته روی چون گل فرزند را
 با سرشک گرم چشمان تری
از صدای پای سنگینی فتاد
 لرزه بر اندام من ، سیماب وار
طفل را افکندم و بگریختم
دل پر از غم ، شانه ها خالی ز بار
روز دیگر کودکی بازش خبر
 می کشید از عمق جان فریاد را
 داد می زد : ای ! فوق العاده ای
خوردن سگ ، کودک نوزاد را

ناشناس

آه ، ای ناشناس ناهمرنگ
 بازگو ، خفته در نگاه تو چیست ؟
 چیست این اشتیاق سرکش و گنگ
 در پس دیده ی سیاه تو چیست ؟
 چیست این ؟ شعله یی ست گرمی بخش
چیست این ؟ آتشی ست جان افروز
چیست این ، اختری ست عالمتاب
چیست این ؟‌ اخگری ست محنت سوز
بر لبان درشت وحشی ی تو
 گرچه نقشی ز خنده پیدا نیست
 لیک در دیده ی تو لبخندی ست
 که چو او ، هیچ خنده زیبا نیست
شوق دارد ،‌ چو خواهش عاشق
از لب یار شوخ دلبندش
 شور دارد ، چو بوسه ی مادر
به رخ نازدانه فرزندش
آه ، ای ناشناس ناهمرنگ
نگهی سخت ‌آشنا داری
دل ما با هم است پیوسته
گرچه منزل زما جدا داری
آه ، ای ناشناس !‌ می دانم
که زبان مرا نمی دانی
لیک چون من که خواندم از نگهت
از رخم نقش مهر می خوانی
 

هدیه ی نقره

هدیه ات ، ای دوست !‌دیشب تا سحر
ارم بود و با من راز گفت
 بی زبان با صد زبان شیرین و گرم
قصه ها در گوش جانم بز گفت
قصه ها از آرزو های دراز
 کز تباهی شان کسی آگه نشد
نقل ها از اشک ها کاندر خفا
 جز نثار خک سر در ره نشد
من ، درین نقش و نگار دلفریب
 رازتلخ زندگانی دیده ام
 چشم های خسته از اندوه و رنج
چهره های استخوانی دیده ام
ددیه ام آن کارگاه تیره را
با فضای تنگ دود آلود او.
رنگ دارد نفرت آور دود او
 درد دل ها ناله ها تک سرفه ها
 همصدای تق تق ابزار کار
می کند برپا هیاهوی عجیب
سینه سوز و جانگداز و مرگبار
ددیه ام آن قطره ی خونی که ریخت
 بر درخشان نقره یی از سینه یی
 پاره یی دل بود و خونش کرده بود
 بیم فردایی ،‌ غم دوشینه یی
سایه ی ترسی به چهری نقش بست
وای !‌ اگر دانند از بیماریم
 کودکان را از کجا نانی برم
روزگار تنگی و بیکاریم ؟
دیده ام آن طفل کارآموز را
 با رخ در کودکی پژمرده اش
گاه ، همچون اخگری سوزان شود
 چهر از استاد سیلی خورده ا ش
اشک ریزد اشک دردی جانگداز
زان دو چشم چون دو الماس سیاه
 بیم عمری زندگی با درد و رنج
می تراود زان توانفرسانگاه
آب و رنگ هدیه ات ای نازنین
 از سرشک دیده و خون دل است
بازگرد و بازش از من بازگیر
 زانکه بهر من قبولش مشکل است
 گرچه بود این هدیه زیبا و ظریف
چشم ظاهر بین سیمین کور بود
 وانچه را با چشم باطن دید او
آوخ آوخ ، از ظرافت دور بود

جیب بر

هیچ دانی ز چه در زندانم ؟
دست در جیب جوانی بردم
 ناز شستی نه به چنگ آورده
 ناگهان سیلی ی سختی خوردم
من ندانم که پدر کیست مرا
یا کجا دیده گشودم به جهان
 که مرا زاد و که پرورد چنین
سر پستان که بردم به دهان
 هرگز این گونه ی زردی که مراست
 لذت بوسه ی مادر نچشید
پدری ، در همه ی عمر ، مرا
 دستی از عاطفه بر سر نکشید
 کس ، به غمخواری ، بیدار نماند
 بر سر بستر بیماری من
بی تمنایی و بی پاداشی
کس نکوشید پی یاری ی من
گاه لرزیده ام از سردی ی دی
گاه نالیده ام از گرمی ی ی تیز
خفته ام گرسنه با حسرت نان
گوشه ی مسجد و بر کهنه حصیر
گاهگاهی که کسی دستی برد
 بر بناگوش من و چانه ی من
 داشتم چشم ، که آماده شود
نوبتی شام شبی خانه ی من
 لیک آن پست ،‌ که با جام تنم
می رهید از عطش سوزانی
 نه چنان همت والایی داشت
 که مرا سیر کند با نانی
با همه بی سر و سامانی خویش
 باز چندین هنر آموخته ام
 نرم و آرام ز جیب دگران
بردن سیم و زر آموخته ام
نیک آموخته ام کز سر راه
 ته سیگار چسان بردارم
 تلخی ی دود چشیدم چو از او
 نرم ، در جیب کسان بگذارم
 یا به تیغی که به دستم افتد
جامه ی تازه ی طفلان بدرم
یا کمین کرده و از بار فروش
سیب سرخی به غنیمت ببرم
با همه چابکی اینک ، افسوس
 دیرگاهی است که در زندانم
بی خبر از غم نکامی ی خویش
روز و شب همنفس رندانم
 شادم از اینکه مرا ارزش آن
 هست در مکتب یاران دگر
که بدان طرفه هنرها که مراست
بفزایند هزاران دگر

بستر بیماری

همراز من !‌ ز ناله ی خود هر چند
 چشم تو را نخفته نمی خواهم
یک امشبم ببخش که یک امشب
نالیدن نهفته نمی خواهم
 بر مرغ شب ز ناله ی جانسوزم
امشب طریق ناله بیاموزم
تب ، ای تب !‌ از چه شعله کشی در من ؟
آتش به خرمنم ز چه اندازی؟
شب ،‌ ای شب !‌ از سیاهی تو آوخ
 من رنگ بازم و تو نمی بازی
 مردم ز درد ، رنجه مرا بس کن
 بس کن دگر ، شکنجه مرا بس کن
عمری به سر رسید ، سراسر رنج
حاصل ز عمر رفته چه دارم ؟ هیچ
امشب اگر دو دیده فرو بندم
 از بهرکودکان چه گذارم ، هیچ
 این شوخ چشم دختر گل پیکر
فردا که را خطاب کند مادر ؟
راز درون تیره ی من داند
 این سایه یی که بر رخ دیوار است
 این سایه ی من است و به خود پیچد
 او هم ، چو من ،‌ دریغ که بیما است
 آن پنجه های خشک ، چه وحشت زاست
 وان گیسوی پریش ، چه نازیباست
پاشدیه ام به خک و ، نمی دانم
شیرین شراب جام چه کس بودم
بس ‌آرزو که در دل من پژمرد
آهنگ ناتمام چه کس بودم ؟
در عالمی ز نغمه ی پر دردم
 آشوب دردخیز به پا کردم
 حسرت نمی برم که چرا جانم
 سرمست از شراب نگاهی نیست
یا از چه روی ، این دل غمگین را
الفت به دیدگان سیاهی نیست
شد خک ، این شرار و به دل افسرد
 وان خک را نسیم به یغما برد
زین رنج می برم که چرا چون من
محکگوم این نظام فراوان است
 بندی که من به گردن خود دارم
 دیگر سرش به گردن ایشان است
آری !‌ به بند بسته بسی هستیم
از دام غم نرسته بسی هستیم
همبندی های خسته و رنجورم
 پوسیدنی است بند شما ، دانم
فردا گل امید بروید باز
در قلب دردمند شما ،‌ دانم
گیرم درخت رنگ خزان گیرد
تا ریشه هست ، ساقه نمی میرد
 

من با توام

 من با تو ام ای رفیق ! با تو
همراه تو پیش می نهم گام
در شادی تو شریک هستم
بر جام می تو می زنم جام
من با تو ام ای رفیق ! با تو
 دیری ست که با تو عهد بستم
 همگام تو ام ،‌ بکش به راهم
 همپای تو ام ، بگیر دستم
پیوند گذشته های پر رنج
اینسان به توام نموده نزدیک
 هم بند تو بوده ام زمانی
 در یک قفس سیاه و تاریک
رنجی که تو برده ای ز غولان
 بر چهر من است نقش بسته
 زخمی که تو خورده ای ز دیوان
 بنگر که به قلب من نشسته
 تو یک نفری ... نه !‌ بیشماری
هر سو که نظر کنم ، تو هستی
یک جمع به هم گرفته پیوند
 یک جبهه ی سخت بی شکستی
زردی ؟ نه !‌ سفید ؟ نه !‌ سیه ، نه
بالاتری از نژاد و از رنگ
تو هر کسی و ز هر کجایی
من با تو ، تو با منی هماهنگ

ای زن

ای زن ، چه دلفریب و چه زیبایی
 گویی گل شکفته ی دنیایی
 گل گفتمت ، ز گفته خجل ماندم
 گل را کجاست چون تو دلارایی ؟
 گل چون تو کی ، به لطف ، سخن گوید ؟
 تنها تویی که نوگل گویایی
گر نوبهار ، غنچه و گل زاید
 ای زن ،‌ تو نوبهار همی زایی
 چون روی نغز طفل تو ، ایا کس
کی دیده نو بهار تماشایی؟
 ای مادر خجسته ی فرخ پی
در جمع کودکان به چه مانایی؟
آن ماه سیمگون دل افروزی
 کاندر میان عقد ثریایی
آن شمع شعله بر سر خود سوزی
بزمی به نور خویش بیارایی
 از جسم و جان و راحت خود کاهی
 تا بر کسان نشاط بیفزایی
تا جان کودکان تو آساید
 خود لحظه یی ز رنج نیاسایی
 گفتم ز لطف و مرحمتت اما
آراسته به لطف نه تنهایی
 در عین مهر ، مظهر پیکاری
شمشیری و نهفته به دیبایی
از خصم کینه توز ، نیندیشی
و ز تیغ سینه سوز ،‌نپروایی
از کینه و ستیزه ی پی گیرت
دشمن ،‌ شکسته جام شکیبایی
بر دوستان خود ، سر و جان بخشی
بر دشمنان ، گناه نبخشایی
 چون چنگ نغمه ساز ، فرو خواندی
 در گوش مرد ، نغمه ی همتایی
گفتی که : جفت و یار تو ام ، اما
نی بهر عاشقی و نه شیدایی
ما هر دو ایم رهرو یک مقصد
بگذر ز خود پرستی و خودرایی
دستم بگیر، از سر همراهی
جورم بکش ،‌ به خاطر همپایی
زینت فزای مجمع تو ، امروز
 هر سو ،‌ زنی است شهره به دانایی
دارد طبیب راد خردمندت
 تقوای مرمی ،‌دم عیسایی
 چونان سخن سرای هنرمندت
طوطی ندیده کس به شکرخایی
 استادتو ، به داتش همچون آب
 ره جسته در ضمایر خارایی
بشکسته اند نغمه سرایانت
بازار بلبلان ز خوش آوایی
امروز ، سر بلندی و از امروز
صد ره فزون به موسم فردایی
 این سان که در جبین تو می بینم
 کرسی نشین خانه ی شورایی
بر سرنوشت خویش خداوندی
 در کار خویش ، آگه و دانایی
 ای زن !‌ به اتفاق ، کنون می کوش
کز تنگنای جهل برون ایی
 بند نفاق پای تو می بندد
این بند رابکوش که بگشایی
 ننگ است در صف تو جدایی ، هان
نام نکو ،‌به ننگ ، نیالایی
 تا خود ز خواهشم چه بیندیشی
 تا خود به پاسخم چه بفرمایی

زن در زندان طلا

 مرا زین چهره ی خندان مبینید
که دل در سینه ام دریای خون است
 به کس این چشم پر نازم نگوید
 که حال این دل غمدیده چون است
 اگر هر شب میان بزم خوبان
به سان مه میان اخترانم
به گاه جلو و پکوبی و ناز
اگر رشک آفرین دیگرانم
اگر زیبایی و خوشبویی و لطف
 چو دست من ،‌ گل مریم ندارد
اگر این ناخن رنگین و زیبا
 ز مرجان دلفریبی کم ندارد
 اگر این سینه ی مرمرتراشم
 به گوهرهای خود قیمت فزوده
اگر این پیکر سیمین پر موج
 به روی پرنیان بستر ، غنوده
اگر بالای زیبای بلندم
 به بالا پوش خز ، بس دلفریب است
میان سینه ی تنگم ، دلی هست
 که از هر گونه شادی بی نصیب است
مرا عار ‌اید از کاخی کهدر آن
 نه آزادی نه استقلال دارم
 مرا این عیش ، از اندوه خلق است
 ولی آوخ زبانی لال دارم
نه تنها مرکب و کاخ توانگر
 میان دیگران ممتاز باید
 زن اشراف هم ملک است و این ملک
ظریف و دلکش و طناز باید
مرا خواهد اگر همبستر من
 دمادم با تجمل آشناتر
 مپندار ای زن عامی مپندار
مرا از مرکب او پربهاتر
چه حاصل زین همه سرهای حرمت
که پیش پای کبر من گذارند ؟
 که او فردا گرم از خود براند
مرا پاس پشیزی هم ندارند
لبم را بسته اند اندیشه ام نیست
 که زرین قفل او یا آهنین است
 نگوید مرغک افتاده در دام
 که بند پای من ، ابریشمین است
 مرا حسرت به بخت آن زن اید
 که مردی رنجبر همبستر اوست
 چننین زن ، زرخرید شوی خود نیست
 که همکار و شریک و همسر اوست
تو ، ای زن ای زن جوینده ی راه
 چراغی هم به راه من فراگیر
نیم بیگانه ، من هم دردمندم
 دمی هم دست لرزان مرا گیر

خون بها

مرکبی از توانگری مغرور
 آفتی شد به جان طفلی خرد
 طفل در زیر چرخ سنگینش
جان به جان آفرین خویش سپرد
 پدر و مادر فقیرش را
خلق از این ماجرا خبر دادند
 آن دو بدبخت روزگار سیاه
شیون و آهو ناله سر دادند
مادر از جانگدازی آن داغ
 بر سر نعش طفل رفت از هوش
خشک شد اشک دیدگان پدر
 خیره در طفل ماند ،‌ لال و خموش
وان توانگر پیام داد چنین
که : به در شما دوا بخشم
غرق خون شد اگر چه طفل شما
غم چه دارید ؟ خون بها بخشم
ئای از این سفلگان که اندیشند
 زر به هر درد بی دواست ،‌ دوا
زر به همراه داغ می بخشند
داغ را زر ، دوا کجاست ، کجا ؟
بار اول ،‌ جواب آن پیغام
 بود پیدا که غیر عصیان نیست
لیک معلوم شد ضعیفان را
 پنجه با زورمند ، آسان نیست
عاقبت خون بها قبول افتاد
 زانکه جز آن چه رفت ، چاره نبود
که به رد عطیه و انعام
طفل را هستی ی دوباره نبود
 روزی آن داغدیده مادر را
دوستی بی خبر ز یار و دیار
 فارغ از ماجرای محنت دوست
آمد از بهر پرسش و دیدار
 نگهی خیره ، هر طرف ،‌ افکند
 خانه را با گذشته کرد قیاس
با گلیمی اتاق زینت داشت
 روی در بود پرده یی کرباس
در زوایای فقر ، این ثروت
سخت در چشم زن بعید آمد
 نگهش زیرکانه می پرسید
کاین تجمل چسان پدید آمد ؟
مادر داغدیده گفتی خواند
که چه پرسش به دیدگان زن است
 کرد دیوانه وار ناله و گفت
 وای !‌این خون بهای طفل من است
 

آغوش رنجها

وه !‌ که یک اهل دل نمی یابم
 که به او شرح حال خود گویم
محرمی کو که ،‌ یک نفس ، با او
قصه ی پر ملال خود گویم ؟
هر چه سوی گذشته می نگرم
جز غم و رنج حاصلم نبود
چون به اینده چشم می دوزم
جز سیاهی مقابلم نبود
غمگساران محبتی !‌ که دگر
غم ز تن طاقت و توانم برد
 طاقت و تاب و صبر و آرامش
 همگی هیچ نیمه جانم برد
 گاه گویم که : سر به کوه نهم
سیل آسا خروش بردارم
رشده ی عمر و زندگی ببرم
بار محنت ز دوش بردارم
 کودکانم میان خاطره ها
 پیش ایند و در برم گیرند
 دست القت به گردنم بندند
 بوسه ی مهر از سرم گیرند
 پسرانم شکسته دل ،‌پرسند
کیست آخر ، پس از تو ، مادر ما ؟
که ز پستان مهر ، شیر نهد
 بر لب شیرخوار خواهر ما ؟
 کودکان عزیز و دلبندم
 زندگانی مراست بار گران
 لیک با منتش به دوش کشم
 که نیفتد به شانه ی دگران
 

معلم و شاگرد

بانگ برداشتم : آه دختر
 وای ازین مایه بی بند و باری
 بازگو ، سال از نیمه بگذشت
از چه با خود کتابی نداری ؟
می خرم ؟
 کی ؟
همین روزها
 آه
 آه ازین مستی و سستی و خواب
 معنی ی وهده های تو این است
 نوشدارو پس از مرگ سهراب
از کتاب رفیقان دیگر
نیک دانم که درسی نخواندی
دیگران پیش رفتند و اینک
 این تویی کاین چنین باز ماندی
 دیده ی دختران بر وی افتاد
 گرم از شعله ی خود پسندی
 دخترک دیده را بر زمین دوخت
شرمگین زینهمه دردمندی
گفتی از چشمم آهسته دزدید
چشم غمگین پر آب خود را
 پا ،‌ پی پا نهاد و نهان کرد
پارگی های جوراب خود را
بر رخش از عرشق شبنم افتاد
چهره ی زرد او زردتر شد
 گوهری زیر مژگان درخشید
دفتر از قطره یی اشک ، تر شد
اشک نه ، آن غرور شکسته
بی صدا ، گشته بیرون ز روزن
پیش من یک به یک فاش می کرد
 آن چه دختر نمی گفت با من
 چند گویی کتاب تو چون شد ؟
 بگذر از من که من نان ندارم
 حاصل از گفتن درد من چیست
دسترس چون به درمان ندارم ؟
خواستم تا به گوشش رسانم
 ناله ی خود که : ای وای بر من
وای بر من ، چه نامهربانم
 شرمگینم ببخشای بر من
نی تو تنها ز دردی روانسوز
 روی رخسار خود گرد داری
 اوستادی به غم خو گرفته
همچو خود صاحب درد داری
 خواستم بوسمش چهر و گویم
ما ، دو زاییده ی رنجچ و دردیم
 هر دو بر شاخه ی زندگانی
برگ پژمرده از باد سردیم
لیک دانستم آنجا که هستم
 جای تعلیم و تدریس پندست
 عجز و شوریدگی از معلم
 در بر کودکان ناپسندست
بر جگر سخت دندان فشردم
در گلو ناله ها را شکستم
 دیده می سوخت از گرمی ی اشک
لیک بر اشک وی راه بستم
با همه درد و آشفتگی باز
 چهره ام خشک و بی اعتنا بود
 سوختم از غم و کس ندانست
 در درونم چه محشر به پا بود
 

نگاه آشنا

ای شرمگین نگاه غم آلود
پیوسته در گریز چرایی ؟
 با خنده ی شکفته ز مهرم
آهسته در ستیز چرایی ؟
شاید که صاحب تو ، به خود گفت
در هیچ زن عمیق نبیند
 تا هیچگه ز هیچ پری رو
 نقشی به خاطرش ننشیند
 اما ز من گریز روا نیست
من ، خوب ، آشنای تو هستم
 اینسان که رنج های تو دانم
گویی که من به جای تو هستم
باور نمی کنی اگر از من
بشنو که ماجرای تو گویم
 در خاطرم هر ن چه نشانی است
 یک یک ، ز تو ، برای تو گویم
 هنگام رزم دشمن بدخواه
بی رحم و آتشین ، تو نبودی ؟
گاه ز پا فتادن یاران
 کین توز و خشمگین ، تو نبودی ؟
 هنگام بزم ، این تو نبودی
از شوق ، دلفروز و درخشان ،
جان بخش چون فروغ سحرگاه
رخشنده چون ستاره ی تابان ؟
در تنگی و سیاهی زندان
سوزنده چون شرار تو بودی
 آرام و بی تزلزل و ثابت
با عزم استوار تو بودی
اینک درین کشکش تحقیر
 خاموش و پر غرور تویی ، تو
 از افترا و تهمت دشمن
آسوده و به دور تویی ،‌ تو
 ای شرمگین نگاه غم آلود
دیدی که آشنای تو هستم ؟
هنگام رستخیز ثمربخش
همرزم پا به جای تو هستم ؟
 

رقاصه

در دل میخانه سخت ولوله افتاد
 دختر رقاص تا به رقص در آمد
 گیسوی زرین فشاند و دامن پر چین
 از دل مستان ز شوق ، نعره برآمد
 نغمه ی موسیقی و به هم زدن جام
قهقهه و نعره در فضا به هم آمیخت
پیچ وخم آن تن لطیف پر از موج
آتش شوقی در آن گروه برانگیخت
لرزه ی شادی فکند بر تن مستان
 جلوه ی آن سینه ی برهنه ی چون عاج
پولک زر بر پرند جامه ی او بود
 پرتو خورشید صبح و برکه ی مواج
آن کمر همچو مار گرسنه پیچان
 صافی و لغزنده همچو لجه ی سیماب
 ران فریبا ز چک دامن شبرنگ
 چون ز گریبان شب ، سپیدی ی مهتاب
رقص به پایان رسید و باده پرستان
دست به هم کوفتند و جامه دریدند
گل به سر آن گل شکفته فشاندند
 سرخوش و مستانه پشت دست گزیدند
دختر رقاص لیک چون شب پیشین
 شاد نشد ، دلبری نکرد ، نخندید
 چهره به هم در کشید و مشت گره کرد
 شادی ی عشاق خسته را نپسندید
دیده ی او پر خمار و مست و تب آلود
 مستی ی او رنگ درد و تلخی ی غم داشت
 باده در او می فروزد ، گرم و شرر خیز
حسرت عمری نشاط و شور که کم داشت
 اوست که شادی به جمع داده همه عمر
 لیک دلش شادمان دمی نتپیده
 اوست که عمری چشانده باده ی لذت
خود ، ولی افسوس جرعه یی نچشیده
اوست که تا نالهاش غمی نفزاید
سوخته اندر نهان و دوخته لب را
اوست که چون شمع با زبانه ی حسرت
 رقص کنان پیش خلق ، سوخته شب را
آه که باید ازین گروه ستمگر
 داد دل زار و خسته را بستاند
 شاید از این پس ، از این خرابه ی دلگیر
 پای به زنجیر بسته را برهاند
 بانگ بر آورد ای گروه ستمگر
 پشت مرا زیر بار درد شکستید
تشنه ی خون شما منم ، منم آری
گل نفشانید و بوسه هم نفرستید
 گفت یکی ،‌ زان میان که : دختره مست است
 مستی ی او امشب از حساب فزون است
 آه ببین چهره اش سیاه شد از خشم
 مست ... نه ، این بینوا دچار جنون است
باز خروشید دخترک که : بگویید
 کیست ؟ بگویید از شما چه کسی هست ؟
 کیست که فردا ز خود به خشم نراند
نقد جوانی مرا چو می رود از دست ؟
کیست ؟ بگویید ! از شما چه کسی هست
 تا ز خراباتیان مرا برهاند ؟
 زندگیم را ز نو دهد سر و سامان
دست مرا گیرد و به راه کشاند ؟
گفته ی دختر ، میان مجمع مستان
بهت و سکوتی عجیب و گنگ پرکند
پاسخ او زان گروه می زده این بود
از پی لختی سکوت .... قهقهه یی چند

سرود نان

مطرب دوره گرد باز آمد
 نغمه زد ساز نغمه پردازش
سوز آوازه خوان دف در دست
شد هماهنگ ناله سازش
ای کوبان و دست افشان شد
دلقک جامه سرخ چهره سیاه
شیزی ز جمع بستاند
سر خویش بر گرفت کلاه
گرم شد با ادا و شوخی ی او
رامشگران بازاری
چشمکی زد به دختری طناز
خنده یی زد به شیخ دستاری
کودکان را به سوی خویش کشید
که : بهار است و عید می اید
مقدم فرخ است و فیروز است
شادی از من پدید می اید
این منم ، پی نوبهار منم
که به شادی سرود می خوانم
لیک ، آهسته ، نغمه اش می گفت
که نه از شادیم پی نانم
مطرب دوره گرد رفت و ، هنوز
نغمه یی خوش به یاد دارم از او
می دوم سوی ساز کهنه ی خویش
 که همان نغمه را برآرم از او
 

نغمه ی روسبی

بده آن قوطی سرخاب مرا
 رنگ به بی رنگی ی خویش
روغن ، تا تازه کنم
پژمرده ز دلتنگی خویش
بده آن عطر که میشکین سازم
گیسوان را و بریزم بر دوش
بده آن جامه ی تنگم که مسان
تنگ گیرند مرا در آغوش
بده آن تور که عریانی را
در خمش جلوه دو چندان بخشم
هوس انگیزی و آشوبگری
ه سر و سینه و پستان بخشم
بده آن جام که سرمست شوم
خنی خود خنده زنم
 چهره ی ناشاد غمین
هره یی شاد و فریبنده زنم
وای از آن همنفسی دیشب من ه روانکاه و توانفرسا بود
لیک پرسید چو از من ،‌ گفتم
ندیدم که چنین زیبا بود
وان دگر همسر چندین شب پیش
او همان بود که بیمارم کرد
آنچه پرداخت ، اگر صد می شد
درد ، زان بیشتر آزارم کرد
پر کس بی کسم و زین یاران
غمگساری و هواخواهی نیست
لاف دلجویی بسیار زنند
جز لحظه ی کوتاهی نیست
نه مرا همسر و هم بالینی
که کشد ست وفا بر سر من
نه مرا کودکی و دلبندی
که برد زنگ غم از خاطر من
آه ، این کیست که در می کوبد ؟
همسر امشب من می اید
کاین زمان شادی او می باید
لب من ای لب نیرنگ فروش
بر غمم پرده یی از راز بکش
تا مرا چند درم بیش دهند
خنده کن ، بوسه بزن ، ناز بکش

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 13:18  توسط علی انصاری   | 

زرتشت 2

نیک می دانم که هیچ نیایشی نیست که

 از جان و دل برآیدو بی پاسخ بماند. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 23:27  توسط علی انصاری   | 

زرتشت 1

زندگی شما وقتی زیبا و شیرین خواهد شد

 که پندارتان وگفتارتان نیک باشد .     

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 23:24  توسط علی انصاری   | 

شعر

« زير پاي نا مهرباني هاي تو ... »
                                          قلبم شكست ، له شد ،خُرد شد
زير پاي نا مهرباني هاي تو


                         وقتي دلم را برايت كوك كردم

 
نشستي و سازش را گوش دادي
گفتم: ميپرستمت


       گفتي:بپرست ، من بوداي تو

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 23:16  توسط علی انصاری   | 

شریعتی 2

حرف هايي هست براي گفتن ، که اگر گوشي نبود نمي گوييم و حرف هايي هست براي نگفتن ، حرف هايي که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي آورندو ارزش عميق هر کسي به اندازه ي حرف هايي است که براي نگفتن دارد .حرف هايي بي تاب و طاقت فرسا که همچون زبانه هاي بيقرار آتش اند و کلماتش هر يک انفجاري را به بند کشيده اند کلماتي که پاره هاي بودن آدمي اند اينان هماره در جستجوي مخاطب خويش اند ، اگر يافتند يافته مي شوند ودر صميم وجدان او آرام مي گيرند و اگر مخاطب خويش را نيافتند، نيستند و اگر او را گم کردند روح را از درون به آتش مي کشند ....
و کتاب هايي نيز هست براي ننوشتن ومن اکنون رسيده ام به آغاز چنين کتابي که بايد قلم را بکنم و دفتر را پاره کنم و جلدش را به صاحبش پس دهم و خود به کلبه ي بي در و پنجره اي بخزم و کتابي را آغاز کنم که نبايد نوشت .
و شما اي گوش هايي که تنها گفتن هاي کلمه دار را مي شنويد پس از اين جز سکوت ، سخني نخواهم گفت .
وشما اي چشم هايي که تنها صفحات سياه را مي خوانيد، پس از اين جز سطور سپيد نخواهم نوشت .
و شما اي کساني که هر گاه حضور دارم بيش ترم، تا آن گاه که غايبم، پس از اين مرا کمتر خواهيد ديد.
       دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 23:12  توسط علی انصاری   | 

کلامی از دکتر شریعتی

هبوط عشق
اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست.

دمکراسی میگوید:رفیق حرفت رو خودت بزن نانت را من میخورم .

مارکسیسم میگوید:رفیق نانت رو خودت بخور حرفت را من میزنم.

فاشیسم میگوید:رفیق نانت را من میخورم .حرفت را هم من میزنم و تو فقط برای من کف بزن

اسلام حقیقی میگوید:نانت را خودت بخور حرفت را هم خودت بزن و فقط من برای اینم که تو به این حق برسی

اسلام دروغین میگوید :تو نانت را بیاور به ما بده و ما قسمتی از آن را جلوی تو می اندازیم وووو حرف بزن اما آن حرفی که ما میگوییم

 معلم شهید دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 23:11  توسط علی انصاری   | 

شعر ای شکست سهراب

شکست کرانه

 میان این سنگ و آفتاب پژمردگی افسانه شد
 درخت نقشی در ابدیت ریخت
انگشتانم برنده ترین خار را می نوازد
لبانم به پرتو شوکران لبخند می زند
 این تو بودی که هر ورزشی هدیه ای ناشناس به دامنت می ریخت؟
و اینک هرهدیه ابدیتی است
این تو بودی که طرح عطش را بر سنگ نهفته ترین چشمه کشیدی ؟
و اینک چشمه نزدیک نقش عطش درخود می شکند
 گفتی نهال از طوفان می هراسد
 و اینک ببالید نورستهترین نهالان
 که تهاجم بر
باد رفت
سیاه ترین ماران می رقصند
 و برهنه شوید زیباترین پیکرها
که گزیدن نوازش شد
 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 8:25  توسط علی انصاری   | 

شعر ای نزدیک سهراب

در نهفته ترین باغ ها دستم میوه چید
 و اینک شاخه نزدیک از سر انگشتم پروا مکن
 بی تابی انگشتانم شور ربایش نیست عطش آشنایی است
درخشش میوه درخشان
تر
 وسوسه چیدن در فراموشی دستم پوسید
دورترین آب
ریزش خود را به راهم فشاند
پنهان ترین سنگ
سایه اش رابه پایم ریخت
و من شاخه نزدیک
 از آب گذشتم از سایه به در رفتم
رفتم غرورم ر بر ستیغ عقاب شکستم
 و اینک در خمیدگی فروتنی به پای تو مانده ام
 خم شو شاخه نزدیک
 
 
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 8:24  توسط علی انصاری   | 

زندگی نامه سهراب سپهری

زندگی نامه

دورهٔ‌ ابتدایی را در دبستان خیام کاشان (۱۳۱۹) و متوسّطه را در دبیرستان پهلوی کاشان (خرداد ۱۳۲۲) گذراند و پس از فارغ‌التحصیلی در دورهٔ‌ دوسالهٔ‌ دانش‌سرای مقدماتی پسران به استخدام ادارهٔ‌ فرهنگ کاشان درآمد. در شهریور ۱۳۲۷ در امتحانات ششم ادبی شرکت نمود و دیپلم دورهٔ دبیرستان خود را دریافت کرد. سپس به تهران آمد و در دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت و هم زمان به استخدام شرکت نفت در تهران درآمد که پس از ۸ ماه استعفا داد. سپهری در سال ۱۳۳۰ نخستین مجموعهٔ شعر نیمایی خود را به نام مرگ رنگ منتشر کرد. در سال ۱۳۳۲ از دانشکده هنرهای زیبا فارغ التحصیل شد و به دریافت نشان درجهٔ اول علمی نایل آمد. در همین سال در چند نمایشگاه نقاشی در تهران شرکت نمود و نیز دومین مجموعهٔ اشعار خود را با عنوان «زندگی خواب‌ها» منتشر کرد. آنگاه به تأسیس کارگاه نقاشی همت گماشت. در آذر ۱۳۳۳ در ادارهٔ کل هنرهای زیبا (فرهنگ و هنر) در قسمت موزه‌ها شروع به کار کرد و در هنرستان‌های هنرهای زیبا نیز به تدریس می‌پرداخت. در مهر ۱۳۳۴ ترجمهٔ اشعار ژاپنی از وی در مجلهٔ «سخن» به چاپ رسید. در مرداد ۱۳۳۶ از راه زمینی به کشورهای اروپایی سفر کرد و به پاریس و لندن رفت. ضمنا در مدرسهٔ هنرهای زیبای پاریس در رشتهٔ لیتوگرافی نام نویسی کرد. وی همچنین کارهای هنری خود را در نمایشگاه‌ها به معرض نمایش گذاشت. حضور در نمایشگاه‌های نقاشی همچنان تا پایان عمر وی ادامه داشت. سهراب سپهری مدتی در ادارهٔ کل اطلاعات وزارت کشاورزی با سمت سرپرست سازمان سمعی و بصری در سال ۱۳۳۷ مشغول به کار شد. از مهر ۱۳۴۰ نیز شروع به تدریس در هنرکدهٔ هنرهای تزئینی تهران نمود. در اسفند همین سال بود که از کلیهٔ مشاغل دولتی به کلی کناره‌گیری کرد.

درگذشت
سهراب سپهری در غروب ۱ اردیبهشت سال ۱۳۵۹ در بیمارستان پارس تهران به علت ابتلا به بیماری سرطان خون درگذشت. صحن امامزاده سلطان‌علی روستای مشهد اردهال واقع در اطراف کاشان میزبان ابدی سهراب گردید.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 8:23  توسط علی انصاری   | 

شعر غریبه -مشیری

دست مرا بگیر که باغ نگاه تو
چندان شکوفه ریخت که هوش از سرم ربود
من جاودانیم که پرستوی بوسه ات
بر روی من دردی ز بهشت خدا گشود
اما چه میکنی
دل
را که در بهشت خدا هم غریب بود
 
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 8:21  توسط علی انصاری   | 

مطالب قدیمی‌تر